تبليغاتX
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
 
*.....به خدا دو روز دنیا به بدی هاش نمی ارزه.....*
 

سلام دوستان.اميدوارم هرجا هستيد سر زنده و سر حال و موفق باشيد.چطوريد؟

امروز تولد اختر تابناك آسمان اينترنت هستش اگه گفتي كييييييي؟

خنده....

من هم به نوبه ي خودم تبرك ميگم.

مخصوصا اينكه روز تولد خنده(اين روز به اين مهمي)با يه روزمهم ديگه پيوند خورده.(اينش مهمه).خنده جون از صميم قلب تبريك ميگم و اميدوارم هميشه موفق و سرفراز باشي و باز هم تولدت مارك.شوبولي وووو

(خودت ميدوني كه من هميشه خوب بلد نبودم بنويسم.تا اونجايي كه تونستم سعي كردم خوب باشه.)

پس آقا : خنده جون تولدت خيلي خيلي مبارك......

من هم مثل خنده خيلي دلم ميخواد كه يه چيزايي رو بگم ولي من برعكس خنده كه در حال احداث و نميتونه بعضي چيزارو بگه . من در حال تخريبم و نميتونم هيچي بگم.چون فكر ميكنن من ..........ولي خدا خودش ميدونه كه من چقدر تلاش كردم.در هر صورت ..............ديگه .......

بهتره يه جمله بگم كه  قضاوتو ميزارم پاي خودتون و ديگه سرتونو درد نميارم.

(تورو خدا بياد باهم يه كمي در مورد اين جمله فكر كنيم)

**اون كسي كه مي گريد يك درد داره  و اون كسي كه مي خنده هزارو يك درد.**

 خنده جون امیدوارم یه کمی هم تو روی این مسله فکر کنی. .تا بدونی من هم.....  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:28  توسط خنده  | 
سلام.....

من خنده ام.............(خیلی حرفارو دلم می خواد بگم....اما به دلیل اینکه اینجانب یعنی خنده در دست احداث هستم از گفتن خیلی حرفا صرف نظر می کنم.....! )

خب....

دیگه  چه  خبرا؟  چی کارا می کنین؟؟ما که می گزرونیم....هــــــی  روزگاره دیگه...نگزرونیم چه کنیم؟؟؟ راستی کرکرخنده تشریف بردن سفر......کنار دریا...تو ویلاشون....دقت کنید به جمله ی آخر....تو ویلاشون......این  یعنی  اینکه کرکرخنده اینا ویلا دارن....امیدوارم که همه فهمیده باشن........فهمیدین همه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب خداروشکر که همه فهمیدن.....

خودم هم همش دور خودم می چرخم و همین دیگه...کار خاصی نمی کنم..

راستی جالب دیدم که بگم من همیشه عادت دارم وقتی دلم می گیره شروع می کنم به نوشتن.......هر حرفی که تو دلمه  خالی می کنم.....هر چی دلم  بخواد می نویسم.....چند روز پیش تو آخرین نوشتم یه جمله پیدا کردم....یه نظرم خیلی جالب بود...بد ندیدم...براتون بنویسمش شاید.....شـــــاید به درد شما هم بخوره........

فقط امیدوارم این شرایط منجر به تغییر حالت و واکنش من نشه....و من تبدیل به من دیگری نشم...!!!!   چون اون موقع........ .

اما همیشه یادم می مونه که خدا همیشه با من هست...این و وقتی قلبم می زنه حس می کنم....!!!!

برای همه ی شما عزیزان آرزوی بهترین هارو دارم ببخشید اگه وقتتون رو گرفتم.....

روزگار به کامتون شیرین باشه فعلا....

راستی این و یادم رفت بگم....رفتم سفر براتون یه چندتا عکس آووردم امیدوارم که خوشتون بیاد....خداحافظتون....

 

 

گنبرف...شروع شب....وقت اذان

تو عکس بالا به تنالیته ی رنگ آبی نگاه کنین........فتبارک الله احسن الخالقین...

 

گنبرف....شروع شب...پر از صدای سگ گله ها

رنگ ابی و نارنجی مکمل هم هستن و کنار هم خیلی قشنگ جلوه می دن.....عکس بالا بیانگر همین حرفه.....کارای خدارو نگاه کن.....هیچ نقاش ماهری نمی تونه به این قشنگی مرز بین رنگ نارنجی و ابی رو محو کنه..........

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:53  توسط خنده  | 

هيچ می دونين اگه كلمه ى "دست" اختراع نشده بود و به جاش از كلمه ى "چيز" استفاده می كرديم روزانه چه جمله هايی می شنيديم؟... زياد به مختون فشار نيارين! خودم مثال می زنم...
توی كتاب علوم می نوشتند: چيز خيلی مفيد است! با چيز می توان اجسام را بلند كرد! بعضی از چيزها مو دارند و برخی ديگر بی مو هستند! ولی كف چيز مو ندارد! هيچوقت چيز خود را توی سوراخ نكنيد! چون ممكن است جانوران نوك چيزتان را گاز بگيرند! هميشه قبل از غذا چيز خود را با آب و صابون بشوييد! هيچوقت با چيز كثيف غذا نخوريد! ..... خانمها هميشه دوست دارند به چيز خود لاك و كرم بمالند! اين عمل براى محافظت از چيز خوب است! در كتاب تاريخ می نوشتند: اردشير دراز چيز به هندوستان لشكر كشی كرد و چيز اجانب را كوتاه نمود! ..... مردم توی كوچه و بازار می گفتند: لامصب چيز ما نمك نداره! به هر كسی خوبی كرديم جوابش بدی بود! از قديم می گفتند با هر چيز بدی با همون چيز پس می گيری! ..... پدری به پسرش درس ادب می داد: پسرم هيچوقت پيش مردم چيزتو دراز نكن! ..... توی بيمارستانها آدمهايی رو می ديديم كه چيزشون توی تصادف قطع شده و مجبور بودند تا آخر عمر از چيز مصنوعی استفاده كنند! ..... دزدهای مسلح موقع زدن بانك می گفتند: چيزها بالا! چيزهاتون رو بذارين پشت سرتون! اگه كسی چيزش به زنگ خطر بخوره چيزشو می شكنيم! و رييس بانك به پليس می گفت: چيزم به دامنتون! دزدها رو بگيرين! و پليسها هم چيز از پا درازتر از ماموريت بر می گشتند! ..... هر روز در اخبار می شنيديم كه: اينبار چيز استكبار جهانی از آستين فلانی بيرون آمده!

تجسم بقيه ى متن رو ميذارم به عهده ى خودتون!

 

سلام .خوبي چه خبرا؟تاستون با اين گرما بهتون خوش ميگذره؟

بيكار نشسته بودم گفتم بيام يه صفايي به اين وبلاگ بديم هم ما بيكار نباشيم هم اين وبلاگ نازنين وبلاگ خاك نخوره.

چه ميشه كرد ديگه؟

نميدونم خبر داريد يا نه كه به احتمال قوي خبر نداريد.اگه گفتي چيروميگم؟

اينكه خنده  رفته سفر.......... (خوش بگذره وليك).

گويا اونجا يه راز بقا درست شده كه بنده به اختصار دوتاشو شرح ميدم :

 اونجا يك گله پشه ي باكلاس به سراغش رفتن و باهش حسابي صفا كردنو وصلت خوبي سر گرفته...........

از قضاييه ديگه اينكه گويا  يك  گياه  باشخصيت  اونو بلعيده.خدا وكيلي. .....

از گفتن بقيه ي قضايا معذوريم . فعلا برو با اينا حال كن تا خنده بياد..........

راستي من كيبوردم كار نميكنه اول فكر ميكردم اشكال از كيبورد لي بعد با نظر كارشناسي خودم  فهميدم اشكال از ويندوزه .به همين دليل فعلا بيخيال شدم تا بعد يه كاري بكنم.حتما الان ميپرسي پس با چي تايپيدي؟

به خاطر اينكه بهت برنخوره ميگم كه با ((آن_اسكيرين كيبورد))خودتون ديگه ميدونيد چه زجريه...........

تازه از اون بدتر اينكه عينكم زير پاي يك انسان عجيب غريب مونده.چشمام ميسوزه . پس من فعلا ميرم.خوش و موفق باشيد.تا ديداري ديگه .......خدانگه دار........

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:24  توسط خنده  | 
                         مهربونی چیز جالبیه....بهش بیشتر فکر کن....

در تعطیلات کریسمس در یک بعد از ظهر گرم زمستانی پسر ۶-۷ ساله ای در حالی که کفش به پا نداشت و با لباس ها ی پاره پاره جلوی ویترین فروشگاه ایستاده بود زن جوانی از آنجا می گذشت همین که چشمش به پسرک افتاد آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند دست کودک را به مهربانی گرفت و با خود به مغازه برد و برایش کفش و لباس زیبا و گرمی خرید وقتی بیرون آمدند زن جوان گفت :حالا به خانه ات برگرد امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد نگاهی به او کرد و پرسید :خانم شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زدو جواب داد :نه پسرم!من فقط یکی از بندگان خدا هستم پسرک گفت:مطمئن بودم با او نسبتی دارید......

 

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان عزیزم..امیدوارم که حال تک تکتون خوب باشه و تو این گرمای تابستون یه وقت نزنه به سرتون برین جلوی کولر و پنکه بخوابید......اگر هم کسی این کار و بکنه و سر ما بخوره........حـــــقـــــــــشه......چون داوطلبانه این کارو کرده......ما هم هیچ مسئولیتی بر عهده نمی گیریم....چون تذکر دادیم.....

عرضم به حضورتون که امروز سالگرد تولد کرکر خنده  جونمـــــــه.......

هالا بیا وسط.....گفتم بیا وسط فقط همین نگفتم که سر صدا راه بندازی.......حیا کن....

کرکرخنده جونم دوست عزیزم ......تولدت رو بهت تبریک می گم بهترین ها رو برات آرزو می کنم......امیدوارم که باز هم یه سال خوب رو پشت سر بزاری و من و تو باز باز هم با هم دوست و رفیق باشیم.......

البته امیدوارم که بتونم برای مطلب بعدی  اتفاق هایی که تو تولد کرکر جون افتاد رو براتون تعریف کنم...

        کر کر خنده جونم تولدت مبارک عزیزم 

 

خب دوستان خوشحال شدم از دیدنتون.........روزگار به کامتون شیرین...خدانگهدارتون.....

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:22  توسط خنده  | 
سلام . ایشاااله که حال همه خوب خوب باشه و تابستون به همه بچسبه؟چه خبرا؟ خدمت خانواده ی ارجمند سلام برسونید.

 یه مطلب میزارم بخونید و نظر بدید بد نیست.  . . یه دعا هم به جون ما کنید.

دانشگاه

* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول ورق بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق دارد مي‌سوزد.
* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند.
برای دیدن ادامه متن بر روی لینک زیر کلیک کنید...

* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقانه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.
* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند "من خر هستم".
* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.
پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...
این است حقيقت اصلي دانشگاه

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:36  توسط خنده  | 

Being a full-time mother is one of the highest salaried jobs in the world   and  the payment is pure love.  ~Mildred B. Vermont

شغل تمام وقتِ مادر بودن يکي از پر در آمد ترين شغل هاست و دستمزد آن  عشق واقعيست ..

I remember my mother's prayers and they have always followed me.  They have clung to me all my life.  ~Abraham Lincoln

من دعاهاي مادرم را به خاطر مي آورم و آن ها هميشه بدرقه ي راه من است و نگهدار من در تمام زندگيم خواهد بود

Sweater, n.:  garment worn by child when its mother is feeling chilly.  ~Ambrose Bierce

مادرها هر وقت سردشون ميشه .يه پوليور تن بچه شون ميکنن 

The heart of a mother is a deep abyss at the bottom of which you will always find forgiveness.  ~Honoré de Balzac

 در اعماق قلب مادر هميشه يه جايي واسه بخشش تو هست 

When you are a mother, you are never really alone in your thoughts.  A mother always has to think twice, once for herself and once for her child.  ~Sophia Loren, Women and Beauty

وقتي که تو يه مادر هستي ..هيچوقت تو افکارت تنها نيستي ..واسه اين که يه مادر  دو بار فکر ميکنه ..يه بار واسه خودش و بار ديگه هم جاي بچه اش

My mom is a neverending song in my heart of comfort, happiness, and being.  I may sometimes forget the words but I always remember the tune.  ~Graycie Harmon

مادر من يه موسيقي ملايم و  بدون انتها از شادي و آسايش و بودن رو در قلب من جاري ميکنه ...ممکنه يه وقت هايي شعر اين موسيقي از يادم بره ولي آهنگ اون رو هميشه به ياد خواهم داشت

I love my mother as the trees love water and sunshine - she helps me grow, prosper, and reach great heights.  ~Adabella Radici

من به مادرم عشق مي ورزم همون طوري که يه درخت به آب و آفتاب ..که باعث رشد و پيشرفت و بالندگي من شده

My mother is a poem...I'll never be able to write,...though everything I write is a poem to my mother.~Sharon Doubiago

مادر من يه شعر هست که هيج زماني توانايي نوشتن (و توصيف کامل ) اون رو ندارم .بنابر اين   هر چي مينويسم در واقع يه شعره براي مادرم

Grown don't mean nothing to a mother.  A child is a child.  They get bigger, older, but grown?  What's that suppose to mean?  In my heart it don't mean a thing.  ~Toni Morrison, Beloved, 1987

بزرگ شدن بچه ها هيچ معنايي واسه يه مادر نداره..يه بچه .. هميشه واسه مادرش بچه هست...

مادر ميگه: بزرگ بشه ..مسن بشه ..رشد کنه ؟چه فرقي ميکنه واسه من ؟تو قلب من هيچ تفاوتي نداره ..بچه واسه مادرش هميشه بچه هست..
Mother - that was the bank where we deposited all our hurts and worries.  ~T. DeWitt Talmage

 مادر مث يه بانکي ميمونه که ما همه بدبختي ها و غصه ها و نگراني هامون رو توش سپرده ميزاريم

I cannot forget my mother.  She is my bridge.  When I needed to get across, she steadied herself long enough for me to run across safely.  ~Renita Weems

من تميتونم مادرم رو فراموش کنم ..اون مث يه پل بود واسه من ..زماني که من بايد از سختي هاي زندگي عبور ميکردم اون محکم پايداري کرد تا من بتونم از اين پل سالم عبور کنم

Mother's love grows by giving.  ~Charles Lamb

عشق مادري با بخشش و ايثار زيادتر ميشه


بقیه ی چرندیات من
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:10  توسط خنده  | 
سلام. حال شما ؟خوبی؟ چه عجب اومدی(میخوام نیایی) .چه خبرا. میبینم که بچه کنکوری ها کنکور دادنو(البته ریاضی ها و هنری ها) (امروز ) و فردا هم تجربی ها و انسانی ها و زبان کنکور دارن .همگی موفق باشید. آقا برای این خنده ی ما هم حسابی دعا کنید انشالله که اون هم قبول بشه.البته من اومد که تبریک ویژه به خنده جون گلم بگم که   ::::   مبببببارککککککککههههههههههه.خدایی من که خیلی خیلی خوشحال شدم.انشالله که موفق موفق باشی.

این چند خط رو هم بخونید بد نیست قشنگه نظرم بدی ممنون میشم .

فايده ي مرد بودن:

 

همیشه از نام خانوادگی شما استفاده میشود
-مدت زمان مکالمه تلفنی شما حداکثر30 ثانیه است
-برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید
-درب تمام شیشه های مربا وترشی را خودتان باز می کنید.
-دوستان شما توجهی به کاهش و افزایش وزن شما ندارند
-جنسیت شما در موقع مصاحبه استخدام مطرح نیست.
-لازم نیست کیفی پراز لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید
-ظرف مدت 10 دقیقه می توانید حمام کنید و برای رفتن به مهماتی آماده شوید
-همکارانتان نمی توانند اشک شما را در بیاورند
-اگر در 24 سالگی هنوز مجردید احدی به شما ایراد نمی گیرد
-رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است
-با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید
-وقتی مهمان به خانه شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید
-بدون هدیه می توانید به دیدن تمام اقوام و دوستانتان بروید
-می توانید آروزی هر پست ومقامی را داشته باشید
-حداقل بیست راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه داخلی وخارجی بلد هستید
-ضرورتی نداره روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید
-و بالاخره روزی یک پیرمرد موفق خواهید شد.

ببخشید سرتو درد اوردم. من عادتم که خیلی وراجی میکنم .شرمنده(البته وبلاگ خودمونه دوست دارم وراجی کنم میخواستی نیای. اصلا برو بیرون درم پشت سرت ببند).

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:50  توسط خنده  | 
                   افسانه ی زندگی چنین است عزیز.....

 

 عشق می گفت که دل منزل و ماوای من است

عقل خندید که یا جای تو یا جای من است

عشق پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟؟؟

عقل فرمود فراغ از همه دشوارتر است...

 

خوش و خرم باشید...روزگار به کامتون شیرین...خدانگهدارتون.....خنده....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:9  توسط خنده  | 
سلام

حال شما؟؟؟خوبین؟؟

امیدوارم روز و روزگار به شما توپ توپ .توپ باشه.کسایی مشغول رفتار ناشایست با حیوانات اهلی هستن دست نگه دارن(خر خون ها).من کرکر خنده هستم. ما که درسو مشقو و.... قیدشو زدیم. ولی خنده که حسابی داره میخونه. امروز دو مطلب مهم هست که باید در انجا بیان بشه. که کرکر به اختصار شرح میدهد:

اوليش يه گلايه هست نسبت به يه آدم كه خيلي .....  كه اگه اسمشو بگم شايد شما بشناسيدش .  فكر ميكرد كه من ميترسمو اينو نمينويسم ولي مينويسم كه بدونه من از هيچ چيز نميترسم و اگه لازم بشه تو پست بعدي تمامي جزيئات رو هم ميگم. حتي اسمشو تا ديگه ابروش بره. حالا (م-ز) اينو بخون و نظر بده.

۱/کسی که خیلی ادعات میشه که بهتريني(م-ز). چيه به اون قدت درازت مينازي يا به اون قيافت. بچه دزفولي تو ماييه ي ننگ دزفولي ها هستي.ميخواي بگي چي؟؟؟؟هان؟؟ با مرامي كه هر دفعه ميايو ميخندي.... نه بابا تو كي هستي؟ تو سر سگ بزني ۱۰۰ تا مثل تو ميريزه. همون تو بدو برو روسريتو سرت كن كه يه وقتي نامحرم نبينتت.آخه يه چيز +++++ تو وجود تو هست... منو  به پليس معرفي ميكني به عنوان ....... آره داداش ما اينيم ميخواي بخواه ميخوايي نخواه.....(اينو نوشتم كه فكر نكني ترسو هستم)

۲/ بيايد دستهايمان را به بالا ببيريم و براي موفقيت خنده جان در كارهاش دعا كنيم(آقا خدايي ميگم) خيلي داره اين خره بنده خدارو ميزنه.ديگه دور اين ابر كامپيوتر عزيزشو هم خط كشيده.ببين چي ميكشه بنده خدا(الهي براش بميرم)

خب!اگه مطالب بالارو خوندي كه مرسي .اگه نخوندي به درك .نخوني بهتره.(ولي مورد ۲ رو حتما بخون).

اين مطلب رو ميزارم بخون بدك نيست . .نظر بدي بد نيست. 

دختر در حمام
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره
۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان
۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده
۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره
۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره
۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه
۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته
۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده
۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش .
۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه
۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه
ساعت ۸ شب
و اما يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق
۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره و ميره به سمت حموم
۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه
۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش
۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره
۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره
۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا
۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده
۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق
۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه
ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:48  توسط خنده  | 
سلا عرض میکنم خدمت تمام دوستان.

اقا حاله شما؟ قدم روی چشم ما گذاشتینو تشریف اوردید اینجا

۴ خبر : دوتا خبرش مال خنده وتادونه دیگه مال کرکر.عبارتند از:

۱/اینکه: خنده بنده خدا حسابی سرش شلوغه. حالا حالاها وقت نداره بخواد بیاد این وبلاگ قشنگو یه صفایی بده.

۲/آقا مبارکه.......... بعدا اگه خنده خواست براتون میگه واسه چی مبارکه.

۳/اینکه :من بعد یه عمر اومدم و این وبلاگو آپ کردم (آخه خدایی دیشب سر زدم دیدم از عید تا حالا  من و خنده چیزی ننوشتیم. دلم سوخت)..

۴/ابجیمون عقد کرده و ...... بادا بادا مبارک بادا....دیگه کم کم نظر به این داره که بره سر خونه و زندگیش(اگه دست از سر ما برداره خوبه).

دیگه والله خبری نیست که بگم براتون. آهان! داشت یادم میرفت.منو خنده جون خیلی این چند وقته سرومون شلوغ بوده که نتونستیم بیام و پست جدید بزاریم.خدایی منو خنده بدون ابر کامپیوتر هامون نمیتونیم زندگی کنیم.حالا شما فکر کن ما چه زجری کشیدیم که نتونستیم یبایم پای نت و ......

 این متن که پایین گذاشتم قشنگه .بخونی ضرر نمیکنی.

نظر هم بدی بدک نیست.

سیر تکامل آقا پسرها!!!

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم.

سیر تکامل دختر خانوم ها!!!!

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي.

برگرفته از سایت دنیای خنده.

نوشته ی کرکر خندهبا همراهی دوست خوب خنده

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:2  توسط خنده  | 
           سال۱۳۸۶ مبارک ....از طرف خنده و کرکر خنده

ساعت هم انگار خسته شده بود.365 روز، هر روز  و هر دقيقه و هر ثانيه تيك وتاك كرده بود.

از همه ي ماها خسته تر بود ولي از همه ي ماها مردتر! چون هنوز يادش نرفته بود كه بايد تيك و تاك كند تا بهار خانوم زياد منتظر نمونه.

همه ي با شادي مي گفتند: 1 ساعت مونده، واي 30 دقيقه مونده همش000

ساعت خيلي خوشحال بود. چون از اين بار سنگين 1 ساله خلاص مي شد.

همه با هياهو و عجله مي دويدند، با نشاطي خاص همديگر را صدا مي كردند، اين رو ببر ،واي اونو بردار بيار و …..

اما ساعت با سرعت سابق بدون تعجيل عقربه هاشو به جلو هل مي داد.سفره رو چيده بودند رنگارنگ هر طرفش يه سين نشسته بود. جوانه هاي ظريف و سبز رنگ گندم با يه روبان قرمز مشاطه گر سفره بالا بالاها نشسته بود، يادم افتاد نشسته كه يادم بندازه زندگي همين قدر كه من سبزم و زنده زندست. آئينه در كنارش ايستاده بود،كه سبزي سبزه رو بيشتر نشون مي داد و جنبش ماهي ها رو تو تنگ بلور دو چندان مي كرد.ماهي ها از ديدن تصوير خودشون تو آئينه با شادي بيشتري جست و خيز مي كردند و آب رو اين طرف آون طرف مي پاشيدند. كمي جلوتر از ائينه كاسه اي آب لبخند مي زد به سيب درونش كه مي گرديد و صداي خنده اش با آون لپاي سرخ براقش همه رو به وجد آورده بود و هر دو روح زندگي سرشار از عشق را در كالبد آدمي مي دميد. تكه اي نان گوشه اي ديگر سفره با سكه هاي طلايي گرم گفتگو بودند. سالي پر رونق را برايمان هديه آورده بودند. سنبل در گوشه اي ديگر براي سبزه دست تكان مي داد و حال و احوال مي كرد.و تابلوي دست زبردست ترين نقاش دنيا بر سر سفره مان جلوه گري مي كرد. سمنو و سركه كمي پايين تر كنار هم نشسته بودند، ترش و شيرين همه دوست و رفيق. حبه هاي سير و سنجدهاي كوچولو خودشونو به طرف سماق آويزون كرده بود و با هم آواز مي خواندند.

سين هاي سفره مون به جاي 7 تا امسال 9 تا بودند اما خوبيش اين بود كه همگي بودند.2تا شمع كنار آئينه محفل مون رو حسابي گرم كرده بود.

ساعت هم چنان تيك و تاك مي كرد…

 يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

5،4،3،2،1 
طبل رو زدند،عيدتون مبارك
سال نو همگي مبارك.
بهار خانوم خوش اومدين. چارقد نوتون مبارك، خورجينتون پر از گل و شكوفه و عيدي.

سال نو همه مبارك.

"ساعت همچنان تيك و تاك مي كذد"

 

 

 


بقیه ی چرندیات من
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 13:33  توسط خنده  | 
ای ول بابا کرما هم اره....  خنده تنها خنده بی کس خنده آقلادی گتی یاتدی.....  

 رسم که تو روز عشق همه به هم هدیه می دن      

کی به من هدیه  می ده دل داره گریه می کنه.....!!!؟؟؟

پشت هر دونه ی اشک ابریشم دستای یار         

اما هیچکی نیست که صورت من و پاک بکنه      

توی هر دستی باشه دستی مثال دست یار       

       توی  دستای من این پوچی که داد می کنه...!!!     

 

     سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان عزیزم......

راستش امروز روز ۲۵ بهمن یا به عبارتی روز ولنتاین هستش......حالا این ولنتاین کی بوده و چی بوده و از کجا اوده خیلی فلسفه داره......

ولی لپ کلام اینکه ما با جشن گرفتم این روز داریم هویت ایرونی مون رو  به باد می دیم......

نکنین این کارو نکنین خوبیت نداره........۴ روز  همش  ۴ روز  بعد از این ولنتاینتون...روز  عشق ایران باستانه.....

یعنی  روز  سپندارمذگان.......این کارو نکنین  خوبیت نداره  بابا اگه ایرونی و تو ایرانی.....فرهنگت رو  زنده نگه دار......من از همینجا روز  سپندارمذگان یا اسپندارمذگان روز  عشق ایرانیان رو به همه ی هموطنان عزیزم تبریک می گم و امیدوارم عشق ها شون همیشه واقعی و ماندگار باشه...در ضمن ولنتاین برای ما نیست 

 

این شعر رو هم تقدیم می کنم به همه ی عاشقا.....البته دل شکسته هاش 

 

به پای تو هدر شدم

یه عمر در به در شدم

همیشه در سفر شدم

حالا میای  می گی برو

هم سوختم و ساختم برات آبروم و باختم به پات

شدم دلیل خنده هات

حالا می یای می گی برو

نازک تر از گل نشنیدی

به عشق پاکم  خندیدی

حرفام و کاش می فهمیدی

سهم من از عشق این نبود نفس بودی نه یک هوس

هیشکی نبود تو بودی بس

سهم من از تو خاطرست حالا میای میگی برو

محض رضای عاشقی برو

ولی نگو که من

برنده برگشتم آخه بهت می خندن خوب من

آخه هنوزم بعضیا راست و دروغ و می دونن

یه عده عاشق حیلرو از توی چشمات می خونن

گزاشتی  عاشقت بشم بعد بری تنهام بزاری

خوب که خراب تو شدم بگی که دوستم نداری

سرم تو کارم بود و بس سرزده از راه اومدی

گفتم ستاره نمی خوام

گفتی که از ماه اومدی

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 17:10  توسط خنده  | 
                             پر نیازم حاجتم بین....دردمندم جان زهرا مادرت اشکم بچین...یا حسین

     

به یکتایی  قسم یکتاست ابالفضل               به مردی شهره دنیاابالفضل

کلید قفل مشکلهاست ابالفضل                   خدا و صاحب دریاست ابالفضل

اگرچه زاده ام البنین است                           ولیکن مادرش زهراس ابالفضل

 

عباسم و فرزند شیر خدا.. دستم به راه حق چو گشته جدا...  زین ره ندارم غم که راه خداست...  به راه حق جانم همیشه فداست...

اگر مایل بودید ادامه ی مطلب رو هم نگاهی بندازید.... 


بقیه ی چرندیات من
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 16:57  توسط خنده  | 
سلام علیکم حال احوال چطوره؟

می خوام براتون از مهمونی روز پنجشنبه بگم که من و خانواده  همراه با خواهر زاده ی گرامی و خانواده ی گرامیش دعوت بودیم....

خلاصه از قبل ما با این  خواهر زاده ی عزیزمون کلی صحبت کردیم که انواع و اقسام کار هایی را که در خانه انجام می دن رو نباید هر جای دیگه ای انجام داد...!

والا چه عرض کنم آخرش هم به این نتیجه رسیدم که با بچه جما عت نباید دهن به دهن شد چون آخرش هم کار خودشون رو می کنن همونطور که خواهر زاده ی گرامی من پس از انجام آن همه مذاکرات که حدود دو روز به طول انجامید سر انجام کار خودشون رو کردند و به محض ورود به خانه ی مذکور بنای نا ساز گاری گزاشتند و این مشت محکمی بر دهان من  بود ......

چه حالی به من دست داد وقتی دیدم قصر آرزوهایم بر سرم خراب شده و تمام آن قول هایی که او به من می داد حاکی از یک  تفکر پوشالی بود.....

بله ...اولین گامی که ایشون بر داشتند در این بود که ما همه مشغول تعویض لباسهایمان بودیم ....یعنی همون پالتو هایمان را در اوردیم که بیا ویزیم که بعد برگشتم و چشمم به خواهر زاده ام خورد که در گوشه ی اتاق در حال در آوردن تـــک تــــک لباسهایش بود....بهت زده نگاهش می کردم و به آن شبی که تا صبح نصیحتش کردم گریه ام گرفت..........آخه من همه ی  این ها رو باهاش طی کرده بودم قرار نبود یه همچین کاری بکنه.....ولی حالا که داشت این کارو می کرد......خبر را به مقامات بالا رساندم و خواهرم با خشونت تمام از این کار او جلو گیری کرد ...اما سوژه همچنان مشغول بود و به شلوار قناعت کردند.....

عجیب در هم رفتم ........آخه چـــــــــــرا؟

خلاصه اومدیم تا در قسمت پذیرایی خونه بشینیم و پذیرایی بشیم.......من آخرین نفری بودم که وارد سالن شدم و یه صندلی خالی یه گوشه پیدا کردم رفتم و روش نشستم در واقع اون آخرین صندلی خالی به حساب می یومد...همین که کمی رو صندلی جا به جا شدم ......و در حال گفتگو و حال احوال پرسی با پدر خانواده ی میزبان بودم ...احساس  کردم شخص شخیصی  کنارم ایستاده یه نگاه به بغل دستم انداختم دیدم خواهر زاده ی مذکور  با یه مشت عروسک که شامل ( اردک بدون پا - سگ بدون گوش - یه عروسک نی نی بدون لباس - سه تا عروسک دیگه که به احتمال زیاد مدل موهاشون رپ و اینا بود  چون مثل یه هاله ی دور سرش رو گرفته بودن....بله درست فکر کردید موهاشونو به هم ریخته بود و مدلی که باب میلشون بود درست کرده بود.....) می شد...اومد و کنار دستم وایستاده و یه نگاه با غضب خاصی به من کرد و با لهجه ی خودشون گفتند....پشو...بهت می گم پشو....مگه نقفتم پشو

و من هم دیدم که مقاومت در این مورد مساویست با آبرو ریزی به همین دلیل فلنگ رو بستم و  از صندلی بلند شدم و نشستم روی زمین کنار صندلی......خواهر زاده ی مذکور هم با غرور خاصی خودشون رو رو صندلی جا به جا کردن و نشستن روش و هر از گاهی که عروسکشون ( که حالا همشون به اتفاق رو یه صندلی نشسته بودن) زمین می افتاد بلند می گفتن....بده...و من چاره ای جز اطاعت امر نداشتم...

از تمام این ها گذشت و من تر جیحا بقیه ی مدت مهمانی رو کنار خواهر زاده ام نبودم......جون مطمئن بودم اتفاق  جالبی خواهد افتاد حتما....( گیس و گیس کشیی چیزی...)

زمان گذشت و گذشت....حالاوقت شام رسیده بود.....از اون جایی که جمعیت زیاد بودن و میزبان خانواده ای سنتی هستند  غذا رو روی زمین و سر سفره میل می نمودیم.......

از قضا ی روزگار من جای نشسته بودم که پشتم درب ورود و خروج بود.....در به دلیل سرما بسته بود.....و هیچ مزاحمتی خنده جان را تهدید نمی کرد تا اینکه آخر های شام زمانی که  خواهر زاده ی عزیز( نمی دونم رو چه حسابی) دلش هوای مارو کرده بود و از پیش مادرش کوبید کوبید و اومد کنار ما نشست......

سرشون رو گزاشتن رو پای ما و گفتند که خوابمون می آید.......خلاصه دم نزدیم و تحمل کردیم تا اینکه دیگه همه شام رو میل کرده بودند و آماده شده بودن که سفره رو جمع کنن در همین حال بودیم که دیدم دو تا از دختر های صاحبخانه  به همراه همسر صاحبخانه  منتظرند که من این بچه ی پرو رو از سر راه بر دارم تا اون ها در رو باز کنن و برن بیرون .....و من یه معزرت خواهی کردم و به خواهر زاده ی عزیز گفتم که بلند شو......خب بلند نشد....طبیعیه...همیشه همینه دوباره گفتم... بلند نشد...دوباره گفتم بازم بلند نشد...بار بعد دستهایش را گرفتم و بلند کردم که بایستد ولی باز هم  دو پاش رو جمع کرد و از این فرصت برای تاب بازی داشت استفاده می کرد.....

من هم که دیگه خون جلوی چشمام و گرفته بود دوباره بلندش کردم و گفتم لوس نشو وایستا  و باز هم ایشون نایستادند و منم از حرس زمانی که خواهر زاده ی مذکور  پا در هوا بود ولش کردم و از فرط عصبانیت خودم رو به دیوار پشت سرم کوبندم و بهش تکیه دادم و همینطوری که با حرس صورتم رو چنگ می زدم بر بخت خودم می نالیدم.....

که به کمک  میزبان عزیز  از این حال و هوا بیرون آمدم و اما اشخاصی که شاهد صحنه بودند کاری نمی کردند جز خنده.......آخه نمی دونید من داشتم چه زجری می کشیدم.....پشت دستمو  داغ گزاشتم با بچه جماعت نرم مهمونی............

حالا خوای خودم رو شاکرم که چه قدر خوب شد که هنگام خوردن غذا من کنار خواهر زاده ام نبودم وگرنه چه ها که نمی شد...........

آخه نمی دونید  چه مکافاتی داره که......خلاصه اینکه از این قبیل کارا کم نیست ولی خب این یه چشمش بود...

خلاصه کنم سرتون رو درد نمی یارم.......

امیدوارم که همیشه خوش و خرم باشید.......

 در آخر هم واسه این که دست خالی از این جا بیرون نرید یه آهنگ از محسن چاووشی و یگانه براتون می زارم به نام نفس بریده....که البته این ورژن جدیدشه...

نفس بریده

                      

البته بر گرفته از جای همیشگی ما دزد نیستیما...!      

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:34  توسط خنده  | 
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز....

خب همونطور که همتون خبر دارید این مدت رفت و آمد ها و حرف های عجیبی تو این وب زده شد...

حالا بماند چه ها گفته شد و چه ها که نشد...

ولی خب در آخر (راست یا دروغش رو نمی دنم) بالاخره مشخص شد این حرف و حدیث ها از کجا سر چشمه می گرفت...!!!

از یه پروژه ی تحقیقی  که یکی از دوستان در حال پژوهشش بودند....و عجب ما جراها که اتفاق نیوفتاد........به هر حال برای این دوستمون آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که در کارشون موفق باشن و اگر حرف زننده ای زده شد که در شان شما نبوده ناراحت نشید چون اون حرف در شان همون شخصیتی بود که شما خودتون رو جایگزینش  کرده بودید.

بله دیگه همه می شناسیدش این دوستمون رو.......یک نظر دهنده اگر تو با جنبه باشی.......(رامین همتی)

به هر حال امیدوارم که این همه آزار و اذیت ما حد اقل برای شما فایده و سودی داشته باشه و دست خالی از اینجا بیرون نرید...(حلال حلالی....از ما که گذشت ولی دیگه ملت و اینطوری اذیت نکن) خوشحال می شیم اگر از این به بعد با شخصیت خودتون برای این وب نظر بدید و از این طریق با روحیات اصلیتون هم آشنا بشیم.....

البته این موضوع برای قناری بی قرار و پرستو جان که رشته ی تحصیلیشون بی ربط با رشته ی تحصیلی شما نیست جالب بود و فکر کنم که تجربه ی خوبی براشون باشه...

و در آخر هم برای همه آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که همیشه شاد و خرم باشید......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:12  توسط خنده  | 

 

  دوستان با عرض معزرت و علی رغم  میل باطنیم مجبورم از این به بعد  نظرات رو بعد از تایید  نویسنده  به نمایش بزارم..........فقط به خاطر یک انسان کاملا بی شخصیت...از تمامی شما دوستان عزیزم معزرت می خوام......همیشه خوش باشید...

سلام یه خبر مهم....................

رضا صادقی  سلطان مشکی پوش ها بلاخره  آلبوم جدیدش رو روونه ی بازار کرد...

آخ  آخ  آخ  اگه بدونید  تو این آلبومش  چی کرده یه لحظه هم غافل نمی شین و سریع دانلودش می کنین...از من گفتن......دانلودش نکنین  ضرر  کردین......

این هم جبران پست قبلی  که دست خالیه خالی بودم..            بر گرفته از مانی میوزیک......بابا ای ول رضا صادقی...

 

وایسا دنیا

ممنونم

بغض چشمات ( عشق تازه )

چاره ای ندارم

هیچ جا بندر نبود

 دیگه نمی تونم

نرو

فردا با ماست

قدرمو می دونی یه روز

شاید یه فرصت دیگه

کم نشو

خدارو دوست دارم

هدر شدم

بی خدا حافظ

 

عالیـــــــــــــــــــــه  یعنی اگه دانلودش نکنید حسابی از دست دادینش.....

خب دیگه.........همتون رو به خدای بزرگ می سپارم.......شب همگیتون به خیر...خداحافظتون..

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:18  توسط خنده  | 
 

سلام علیــــــــــــــــــــــکم حال شما چطوره؟؟؟ خوبید؟؟؟

آقا من شرمنده ی روی ما اون عزیزانی که این مدت به وب ما سر زدن هم هستم....

خودتون  که می دونید  زندگی  سخته....به خدا سخته ..... به جون خنده سخته..........بار ها شده بود که وارد مدیریت  وبلاگ می شدم  اما نه دستی واسه نوشتن داشتم و نه مطلبی...

الان هم چیز زیادی  با خودم نیووردم ....خب حالا چپ چپ نگاه نکن.....خب یه جورایی هم تو راست می گی ولی خب  چه کنم دستم خالیه دیگه.....یعنی همچینیام خالی نیستا....یه زره پره ولی خب خالی....اصلا نمی دونم ولش کن.......حالا پر یا خالی مهم اینه که الان تو اینجایی و من اینجا....

خب والا امتحانات رو داریم پشت سرمون می زاریم و می یایم.....(امتحانا هنوز هم پشت سرمون هستند) والا  این امتحانات هم واسه خودش  عالمی داره.....

آخ آخ آخ  امان از روزی که بری و رو صندلی بشینی تازه متوجه بشی صندلیت  یه پایش کوتاهه.........

حالا تلق تلوقیه که می کنه......(البته من یکی  که همچینیام  بدم نمی یاد سر امتحان هی وول بخورم....تازه  سر صدا می کنی  همه اعصابشون داغون می شه)اره داشتم می گفتم  این صدای تلق و تولوق از یه طرف صدای نوچ و نوچ بقیه از طرف دیگه......

خدایی  چه حالی می ده یه ملت و سر امتحان با صدای پایه ی صندلیت بزاری سر کار.....تازه بعضی موقع ها واسه خودش  آهنگی می شه......مثلا: تق .........تق.............تق تق.............تقتقتق......نوچ نوج ( این صدای  حضار معترضه) تق................تق...........تقتقتق.....نوچ اه اه اه اه نوچ نوچ اه اه اه نوچ نوچ تق تق تق نوچ نوچ اه اه اه .........

اره دیگه..................حالا اینا هیچی بلاخره یه کاری کرد که صداش زیاد در نیاد...از اینا بگزیرم  بریم  به دسته ی میز شل بچسبیم......منظورم  دسته ی صندلی تکی هاست......بعضی هاشون دیدی  شله......یه بار سر امتحان ریاضی...( که البته خنده  جان در خواب خوش بودند و داشتند چرت صبحگاهیشون رو به جا می یووردند....) نگو دسته ی صندلی ما لقه و با فشار آرنج ما دسته  اومد به شمت بالا و هر چی رو میز ما بود و نبود  پخش و پلا شد رو زمین...دست  این مراقبای  عزیز هم درد نکنه......زحمت نمی کشیدند  حداقل  برگه هامو  سمت من شوت کنن....منه بد بخت هم هی باید این ور و اون ور می رفتم دنبال  برگه هام....لا مصبا  بد  جوری  پخش و پلا شده بودن......

حالا از اینا  گزشته........می رسیم به اشتباهات  چشمی  دانش آموزان  عزیز در سر جلسه ی امتحان.....

می گی نه  نگاه کن:

دوست  گرامی من سر جلسه ی امتحان  جمله ی ۶ کیلومتری رو این گونه تعبیر کرده بودند

     ۶ کیلومتری همان ۶۰۰ متر است.....!!!؟؟؟

با اینکه  خود من  ۷۵ سانتی متر را به متر  تبدیل کرده بودم و نوشته بودم

     ۷۵ سانتی متر همان ۷.۵ دهم متر است.....!!!!!!!!!

یا  یکی از دوستان عزیز هنگامی که بلند شدم که برگه ام رابدهم تازه تازه میپرشیدند  این درپوشی که مسئله گفته اینه..!!!

یا یکی دیگر از دوستان  یک سوال ۳ نمره ای پشت صفحه را ندیده بود

خلاصه می دونم که خودتون هم واردید و بلد.....پس  دیگه  چه نیازی  به گفتنه؟؟

خلاصه  خیلی  سرتون رو درد آووردم

روزگار به کامتون شیرین.....خوش باشید همیشه........تو این روزای سرد مواظب خودتون باشید خدانگهدارتون

اینم یه نوع آمادگی دفاعی نگاه تورو خدا آشغال هم واسه ما ادم شده....اندازه ی یه گوله آشغال هم جروزه نداشتیم....(به سایه ی روی دیوار دقت کنید روز خوبی رو براتون آرزو می کنیم...!!!

 

در ضمن یک مطلب مهم :

بر اساس  آخرین تحقیقات و بررسی های  نویسندگان وبلاگ.......پر و پا قرص ترین بیننده و نظر دهنده ی وبلاگمان( یا به عبارت دیگر تنها کسی که عاشق وبلاگمان است)

کسی نیست جز.............................یک نظر دهنده . اگه تو باجنبه باشی . بی م.....................

در این جا جاداره که از این دوست عزیزمون تشکر کنیم که همیشه سر موقع به وبمون سر می زنن و اولین و آخرین نظرات هر پست متعلق به این دوست عزیز است ...

راستی  یه نظر دهنه..... چند وقتی بود پیدات نبود......تو که از وبمون بدت می یاد چرا دم به دقیقه  پا می شی میای  اینجا؟؟؟ خب  دیـــــــــگه.........بگو  عاشق  وبمونی و خودت و خلاص کن........

راستی  صندلی واسه ما موضوع  خیلی مهمی...اگه واسه تو موضوع مهمی نیست به درک خب چیکار کنم؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:34  توسط خنده  | 
 

سلام دوستان  حال شما چطوره خوبید که به امید خدا؟؟؟؟؟

ممنونم  از تمام دوستانی که به من سر زدن و من و کرکر خنده جون رو همراهی  کردن.....البته یه مدت طولانی می شه که کر کر خنده جونم رو ندیدم و دلم  حسابی براش تنگ شده........دیدینش  سلامم رو بهش برسونید.....

خلاصه اینکه این در س ها بد جوری ریختن سرمون و به قصد کشت دارن می زننمون.....فکر کردن مثلا ما کوتاه می یاییم نه بابا  .........این حرفا کدومه؟؟؟(مثلا ما بچه در خونیم خیر سرمون.....اره جون عممون یه ما درس خونیم یکی هم باز خودمون..)

خلاصه اینکه  حسابی دلم براتون تنگیده بود.......

بالاخره امروز  فرصت  آپ کردن پیدا شد و ما هم زرتی اومدیم  پای نت نشستیم و سلحشورانه رو به سوی سایت بلاگفا  شتافتیم................برای دیدار یار......

والا اتفاقای خنده دار  که زیادی  افتاده برام اما نه مجالش هست که همرو توضیح بدم و نه اینکه شما حسش رو دارید که بخونید..................

از دوستانی  که خبر آپیدنشون رو دادن خیلی خیلی  تشکر می کنم اگه وقت کنم به تک تکتون سر می زنم .....به هر حال وظیفست دیگه........ولی اگرم نتونستم  به بزرگی خودتون ببخشید دیگه

امروز  براتون  چندتا عکس با یه اهنگ از حمید رضا علیرضا  آووردم.......که جا داره در مورد این آهنگ بحث کنم................پایه ی اصلی این آهنگ رو خوانده ی گرامی ترکیه ای محسون  گزاشتن و جا داره اینجا ازشون تشکر کنم...چون اگه پایه ی این اهنگ رو نمی زاشتن و زحمت ساخت این آهنگ رو نمی کشیدند...خیلی از هموطنان عزیزمون بی سر و سامون می موندند و چیزی واسه خوندن و تحویل مردم دادن نداشتن......یکیش همین سامان نمی دونم ساسان ......حالا یکیشون هست دیگه.....اره یکی از اینا خونده که البته به خاطر اینکه خواسته زیاد ضایع نشه  بعضی  جاهاش رو مثلا مثل همین محسون خونده و البته با زبان ترکی......نمی دونم شایدم خواسته بگه مثلا معنیشون کردم...(اره جون عمش....پدر شعر و در آوورده...زیر و روش کرده) خلاصه اینکه ارادتی بس زیاد از خودش نسبت به این خواننده نشون داده.... جاداره که یه خسته نباشید خدمتش عرض کنیم...

نفر بعدی یا بهتر بگم نفرات بعدی حمید رضا علیرضا هستش  که لطف  کردن و اول شعرشون رو با   کلمه ی  یه طاقه پارچه مشکی.....یه آگهی ترحیم  به به به این ادبیات قوی و زیبا و احسنت به این جمله بندی که شنوندرو از همون اول میندازه تو تیریپ مرگ......

ولی خداییش وسطاش به نظر من عالیه حالا واسه دانلود می زارمش.....وقت کردید دانلود کنید  گوش بدید  .......من که به این آهنگ (البته وسطاش) خیلی علاقه دارم....

خلاصه اینکه اینطوریا.........................چیز زیاده دیگه ای واسه گفتن ندارم......دوستان راستی نظرتون رو در رابطه با اینکه این سه خواننده ی عزیز اومدن و یه اهنگ رو بدون هیچ تعقیری دو دور از روش خوندن بیان کنید...کم نیست از این آهنگ دزدی ها...این فقط یه نمونش بود....

 

 

 

الهییییی....پسره داره سکته می زنه... قولقولی همراه عیال و برو بچز....ای ول به این می گن عکس خونوادگی

البته نا گفته نماند...که این خونواده ی عزیز نیاز به معرفی کامل دارند فقط به دلیل زیغ وقت...من تعدادیشون رو معرفی می کنم..

ردیف اول ایستاده...پس از ردیف قولقولی....نفروسط...یعنی پنجم....یکی از دوستان عزیزمون هستند که معتقدند خوش عکس نیستند به همین دلیل تو دوربین نگاه نکردن و فقط  در عکس حضور دارند همین...

ردیف پایین نشسته نفر پنجم از سمت راست دوست عزیزمون که به جوجی نیم  معروفه  یعنی  نیم رخ....که الحق و الانصاف نیم رخ جاالبی دارند....

سمت راست عیال قولقولی....معروف به جوج رمان.....مخفف جوجه رمانتیک....که علاقه ی وافری به شرودن شعر دارن گویا الان هم دارن می سراین و به قولی بهشون الهام شده......البته قولقولی و عیالشون هم در حال یکصدا کردن بچه ها هستند....

خدا بهشون صبر بده...

میگن دانشگاه خوبه...بد نمی گن.....بیا طرف به ارزوی دیرینش هم رسید....خداقسمت شما هم بکنه

 دانلود آهنگ مذکور از لینک زیر امکان پذیر می باشد.....

توصیه می شود دانلود کنید...

خب؟؟ باشه؟؟؟

دانلودش کنید...

دنبال من نووو یــــا...دانلودش کن دگر.....

حمید رضا علیرضا.....(رفتی و جات خالی شد تو خونم..)

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:53  توسط خنده  | 

سلام دوستان:

یه مدتی بود که ن آپیده بودم......به هر حال شرمنده ...گرچه افراد زیادی اینجا عبور و مرور ندارن ولی خب آدم باید خودش و تحویل بگیره دیگه نه؟؟

خب امیدوارم که همگی خو.ش باشید و این روزای سرد پاییزی بهتون حسابی خوش بگزره و این هوای پاییزی  یه وقت هوای دلتون رو پاییزی نکرده باشه.......

جان؟؟؟

بله  ما هم خوبیم

مرسی همه  سلام دارن خدمتتون.....از احوالپرسی های شما

چی؟؟؟

نه بابا  من با شما نبودم که

این حرفا چیه....ما از این جسارت ها نمی کنیم....

بله خب دیگه چه خبرا؟؟؟؟

الووووو

رفتید؟؟؟؟

الوووووو 

هیکی من و دوست ندالــــــــــــــــــــــــــــــــه خب اخه واسه چی  یهو قط می کنی....؟؟؟؟خداحافظ ترکی می کنی واسه من...........نشونت می دم

با این که دلم از دستت  پره........اره عزیز  با شمای مخاطب هستم........با همه ی این اوصاف ما مثل بعضیا بی مرام نیستیم.....این دفعه  براتون دوتا آلبوم  اووردم  یکیش  کاره مجید خواننده ی اصطلاحا اون ور آبیه...که کارش همچینیام بد نیست....

و دومیش کار همایون شجریان .....واقعا جا داره یه خسته نباشید خدمت خودش وپدر گرامیش عرض کنیم و بگیم....شما ها هستین که موسیقی ایرانی رو زنده نگه داشتین........

کیفیت هر دو آلبوم بالاست هر کدوم رو دوست داشتید دانلود کنید دوست هم نداشتید دانلود نکنید خب اجباری که نیست....

خب دیگه خوشحال شدم فعلا با بای

 مجید...( باغ بلور )

                                                  

 

1.نازنین

2. باغ بلور

3. بوی غروب

4. یک کلام

5. اخم قشنگ

6. قصه

7. چه سلامی

همایون شجریان ( با ستاره ها ) 

                                                   

1. غمگسار

2. غریبانه

3. فریاد غم

4. سنگ دل

5. تو کیستی

6. با ستاره ها

7. دشت بی حاصل

8. افسونگر

  دوستان خوشحال می شم اگر به ادامه ی چرندیات من هم رجوع کنید و نظرتون رو در مورد ادامه ی کار این قسمت بیان کنید.....


بقیه ی چرندیات من
 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 18:10  توسط خنده  | 

 مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو 

يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو!

 

عید سعید فطر را بر شما دوستان گل و عزیز تبریک و تهنیت عرض میکنیم و امیدواریم همواره سلامت و سالم و خوشبخت باشید و بتوانید روزه دار جسم و روح خویش در تمام روزهای سال و همهء عمر باشید

 

          عید سعید فطر رو خدمت تمام دوستان گلم تبریک می گم

 

سلام دوستان....حال شما چطوره خوبید؟؟؟

چه خبرا  چیکارا می کنید خوش می گزره بهتون؟؟؟؟؟

والا از خدا  پنهون نیست از شما چه پنهون به ما همچینیـــــــا بد نمی گزره......جاتون خالی

دوستان  امروز  پس از مدتها وقت کردم تا براتون از مطالب آموزنده ی تجربه ی شخصی بنویسم....

دوستان...عزیزان مطلب مورد بحث امروز ما تلپ هستش.....

آره خوب  یه جورایی هم تو درست می گی همون  چتر بازی هم بهش می گن از دیگر واژه هایی که برای این امر مهم استفاده می شه....می تونیم....سیریش شدن.....تلپ بازی و آویزون رو نام برد...البته  بر همگان واضح و مبرهن هستش  که تمامی دوستان کم و بیش  به این امر مهم و تقریبا واجب وارد هستند....اما این  امر نکات  بسیار ریزی داره که در اینجا به چند تا از اون ها اشاره می شه......یکی از نکات مهم این امر انواع و اقسام تلپ شدن هستش....

ما چند نوع تلپ داریم:

۱. تلپ شب نشینی ( که بیشتر دوستان به این نوع تلپ کاملا مسلط هستند و آشنایی دارند)

۲. تلپ بعد از مهمونی ( این نوع تلپ بیشتر مختص خانم های گرامی هست که بعد از مهمونی به هوای کمک کردن به میزبان سه روز و سه شب در آن محل تلپ می شوند)

۳.تلپ قبل از مهمونی (این نوع تلپ هم تقریبا همانند تلپ نوع ۲ می باشد اما دارای تفاوت زمانی هستند  تلپ شماره ی ۲ قبل از مهمانی و تلپ شماره ی۳ بعد از مهمونی می باشد.)

* قابل ذکر هستش که بعضی از دوستان تلپ شدن رو صرفا  به ماندن در خانه ی شخصی می دانند اما تلپ شدن از لحاظ مالی و یا دیگر الحاظ هم قابل اجراست و البته لازم الاجرا)

۴. تلپ دوستانه ( این نوع تلپ از نوع تذکره ی بالا می باشد در این جا شما با تلپ شدن به دوستانتون از الحاظ مالی بسیار مورد عنایت قرار خواهید گرفت)

۵.تلپ درسی ( این نوع  تلپ  نیز تقریبا مانند تلپ بالایی است اما این تلپ مورد مصرفش برای دوستانی هست که محصل اند از این راه می تونید  پدر و مادرتون  رو به آرزوی دیرینشون برسونید و حسابی  بچه خر خون بشید.....منظورم رو که متوجه می شید؟؟؟ بله یعنی همون راه قدیمی تقلب...)

۶.تلپ کمکی ( دوستان تر جیحا این توع تلپ رو با یک مثال توضیح می دم....به فرض مثال یکی از دوستان در حال نقل مکان و اسباب کشی هستند  شما برای کمک کردن به ایشون میرید و تنها  کاری هم که انجام می دید جا به جا کردن سبد سیب زمینی  پیازهاست که بعد از جا به جا کردن این سبد شما ناگهانی و به طور اتفاقی دچار دیسک کمر می شید و میشینید یه جا و بعد از اون یه ناهار می یوفتید مجانی  اطلاع دارید که در این مواقع غذا  حاضریه و دلچسب....)

۷.تلپ افطاری  ( این نوع تلپ  یه چیزی  تو مایه های تلپ قبل و بعد از مهمونی هستش که می دونم واردید و نیازی  به توضیح نمی بینم)

۸. تلپ شب احیا ( این نوع تلپ چند حالت داره...... یکی  اینکه فرد شما رو دعوت کنه تا مراسم شب قدر رو در کنار هم و با هم اجرا کنید و بهتون بگه ساعت شروعش  بر فرض مثال ۱۰ شب هستش در این قسمت شما دوست عزیز باید  قبل از افطار خودتون رو به خونه ی فرد مذکور برسونید  تا  افطاری اونجا باشید و حالی به حولی........یه حالت دیگه ی این نوع تلپ این هستش که بعد از مراسم شب زنده داری اظهار کنید که شبه و می ترسید به خونتون بر گردید و ترجیح می دید که شب رو در منزل فرد مذکور بمونید.........که حالت دوم  بیشتر قابل پسنده......و بیشتر هم مورد استفاده قرار می گیره...)

۹. تلپ سحری ( این نوع تلپ ادامه ی تلپ  قبلی هستش   یعنی اینکه شما پس از مراسم شب زنده داری خودتون رو در خانه ی فرد مذکور حبس کرده و اونجا بست می شینید و از جاتون هم تکون نمی خورید.....دقت کنید........از جاتون هم تکون نمی خورید.....و بدینسان  سحری رو هم در خانه ی فرد مذکور میل می کنید....نوش جانتان  گوشت بشود بچسبد به استخوانتان)

۱۰. تلپ فطری........مخفف فطر...........فطریه و در کل عید فطر....یا به قول برو بچز عید فرط.

 جالب ترین و جذاب ترین نوع تلپ تلپ شماره ی ۱۰ هستش که الان می خوام براتون توضیحش بدم.......البته کمی برای توضیح دادنش  دیر شده ولی از الان می گم که سال بعد بلد باشید....البته  متذکر بشم که این نوع تلپ شدن صرفا  برای افراد  حرفه ای و خبره هستش که سرعت عمل بالایی دارند و دقت نظر کافی ......وقتی که در حال انجام عملیات این نوع تلپ شدن هستید..باید نهایت دقت خودتون رو به خرج بدید ...............ربـــــــــــنا..........صبر کنید  عجله نکنید...به احتمال زیاد  خانم خونه تازه داره  سفره ی افطار رو  پهن می کنه............تیک تاک تیک تاک.......الله اکـــــــــبر .....حالا وقتشه حالا باد زنگ در خونه ی فرد مورد نظر رو به صدا در بیارید......

مطمئنن ایشون شکه شدن و حال  خوبی نخواهند داشت......امکان  افت فشار...بالا رفتن  ضربان قلب....تپش  قلب...فشار عصبی...  تشنج.....در این مواقع در فرد مذکور زیاد  هست  که البته خوشبختانه گزرا هستش خودتون رو ناراحت نکنید......

و بدین  گونه  شما  نقشه ی پلید تون رو  اجراییی کردید و آخرین روزه تون رو در ماه مبارک رمضان  در خونه ی فرد  مذکور افطار کردید و طبق  رسم همیشگی  فطریه  افتاد گردن فرد مذکور.......*چه می کنه این فرد مذکور*

محظ اطلاع دوستان عزیز باید بگم که  اگر فرد مذدکور ازتون سوالی  بپرسند و بگویند  شما کجا و اینجا کجا......کم نیارید....شما در جواب باید بگید......داشتم از اینجا رد می شدم  گفتم بد نیست که یک سری هم به شما بزنم.......این بهترین....جامع ترین و قاتعانه ترین جوابی هست که می تونید به فرد مذکور بدید.....

خب امیدوارم که صحبت های به دردتون بخوره.........

خب  امروز هم یه آهنگ دیگه براتون آپلود کردم......به نام تا حالا شده؟؟؟

کاری از حمیدرضا و علیرضا هستش....کار  جالبی.....متنش  خنده داره و جالب.....و واقعا توصیف  احوالات  بعضی از افراد تو این دوره زمونست.......

خب دیگه زیادی وقتتون رو نیم گیرم.......خوش  و خرم باشید منتظر نظرات شما هستیم.........خدانگهدار.

 

بر اساس شبیه سازی هایی که با پیشرفته ترین نرم افزارهای گرافیکی انجام داده ایم....قیافه ی فرد مذکور بدین صورت است.

               تا حالا شده بخوای از عشق کسی بخندی؟(حمیدرضا علیرضا)

                                          

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 15:46  توسط خنده  | 
سلام دوستان  چه خبرا؟؟؟

حال  همگی خوبه که به امید خدا؟؟؟

خب خدارو شکر.....

از همه ی دوستان عزیز  که همراهیمون می کنن  تشکر می کنم...ممنونم

می گما میبینم که آب و هوای  تهران همچینیـــــا کم کم داره مثلا پاییزی می شه.......یعنی  با یه ماه تاخیر.......چه جلب...ولی  خب خداروشکر  اینا همش نعمت و برکن خداست دیگه...خداییش  من که عین این سه چهارتا بارونی  که بارید زیرش  بودم و حسابی  عینهو موش  خیسیدم........

ولی  جالب بود عینهو  این  فیلم هندیا شده بودم.....جاتون  خالی......

بله.....خب می بینم که این ماه رمضونی هم داره به پایان می رسه و ان شا الله که همتون با دست پر از این ماه پر برکت برید بیرون......

والا دوستان  نمی دونم بشه یا نشه...ولی برای این دفعه نه براتون عکس دارم نه شعر نه داستان....چرا اینطوری نگاه می کنی؟؟؟؟

نه بابا دیگه ان قدرا هم که شما فکر می کنید دست خالی نیومدم.......

براتون دو تا آهنگ اووردم  که امیدوارم که کار کنه و بتونید دانلودش کنید و ازش  استفاده کنید..

من که واسه آپلود کردنشون  خودم و به در و دیوار زدم تا تونستم آپ کنم

می دونم  شاید برای  خیلی ها تکراری باشه و البته قدیمی ولی برای شروع همچینیام بدک نیستن....

آهنگ اولی از سرور مشکی پوش ها آقای رضا صادقی هستش...آهنگی به نام دریا که واقعا کار قشنگ و جالبی هستش.....

آهنگ دوم هم که بین علما  اختلاف افتاده که از کی هستش  ولی من حدس می زنم که از محسن یگانه باشه  یا شایدم نباشه نمی دونم......به هر حال این هم اهنگ  فوق العاده  اروم و قشنگی توصیه می کنم حتما این دوتا آهنگ رو دانلود کنید و  ضمنا......حتما نظرتون رو راجع به این آهنگ ها ذکر کنید ....ممنون می شم.....

آهان راستی طریقه ی دانلود این آهنگ ها به اینصورت هستش که شما باید روی این لینک ها کیلیک کنید و بعدش یه صفحه باز می شه که اگه یه نگاه بندازید  خیلی راحت گزینه ی دانلود رو  پیدا می کنید روش کیلیک می کنید و مثل بقیه ی آهنگ ها دانلود می شه....همین....به همین راحتی..روزگار به کامتون شیرین باشه...خوش و خرم باشید.......فعلا بای

                                              دریا...رضا صادقی....

                                              میمیرم برات.......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 19:24  توسط خنده  | 

سلام.....قصد دارم امروز چیزی ننویسم....چون نسبت به شرایط  ایام درست نیست......

آن  دم صبح قیامت تصویر

شد بر او ، حلقهء در دامنگیر

دست بر دامن او حلقه ء در

که علی، بگذر و از ما مگذر

مولا علی

 

نیایش.......

خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده ايي ستايش كنم مبادا كه در خدمت گذاري تو ناشكيبا و دلخسته شوم. اين راه آرامشي است ، كه بالاتر از درك آدمي است. خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو ، تا وسعت يابند و تمامي آفرينش را در برگيرند ، تا از هم جدا نباشيم . چرا كه ما هم جزئي از آن كل هستيم چنان پاكم كن تا هستي ام را سراسر وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني است معبود من ، ضعيف و درهم شكسته ام گرانبار و تنها . تو درياي رحمت و مهري ، گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش توبس عظيم تر از گناهان من . به رحمت تو پناه مي آورم . مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم. رحمت تو همه چيز را زيبا مي كند ، هنگامي كه مي لغزيم .خدايا ! با آزموني رويارو هستم بگذار با ايمان به آنكه پرسشگر تويي همانگونه كه پاسخگو تويي با آن روبرو شوم.من بسيار نادانم ، اما دانش تو بيكران است خدايا ! چه چيز هست كه تو نداني؟من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم ، بگذار از اين بازي لذت ببرم خدايا همه چيز طبق خواست تو تحقيق مي يابد ،پس چرا من نگران و پريشان باشم ؟ خدايا !مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ، تحسين و نكوهش در لذت و درد ، در بيماري و تندرستي ،و در خوشبختي و فلاكت ، شاد باقي بماند در قلب كوچك من آتش عظيم عشقت را بيفروز. بگذار شوقم به سيماي زيبايت هر روز فزوني گيرد.

 و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پرمهر تو بسپارم خدايا !خانه قلب من كوچك است آن را چنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد خانه قلبم ويرانه است‌ ، آن را مرمت كن تا در خور تو شود  خانه قلبم آلوده است آن را پاك و مطهر گردان عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي

شود كه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شوي و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم

 

 سبحانک یا لا اله الا انت

الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 2:14  توسط خنده  | 
سلام دوستان.....امیدوارم که حال همگیتون  خوب باشه......و روزگار به کامتون  شیرین باشه.....

والا امروز قبل از هر چیزی  می خوام  یه چیزی رو خدمت  بعضی از دوستان روشن کنم.........

فکر کنم کم و بیش  بعضی  از دوستان که  به وبلاگم سر می زنند  متوجه یک نظر بی نام و نشون توی قسمت نظرات  شدند....اگر هم نخونده باشیدش من این پایین متن نظر این دوستمون رو  آووردم:

 
 
نويسنده: یک نظر دهنده . اگه تو باجنبه باشی . بی م
شنبه 8 مهر1385 ساعت: 21:0
می خوایی بگی از این رشته های هنری میخونی که میگی با قاب هنری بودیم. آخه مگه مریضی یا شاید هم اینکه می خوایی افه بزا ری به قول معرف. معلومه کمبود داری. میخوای کم نیاری .
تازه فکر کردی با مزه هم هستی .
بی نمک. خیلی وبلاگ مزخرفی هست.
نظر هم دادم که درشو گل بگیری
 
ما جواب این دوستمون رو می دیم  که یه وقت نگن بی  جواب  گزاشتنمون:

این  دوست عزیز  از ما انتقاد کرده بودند  که از همین جا ازشون تشکر می کنم  بابت  انتقادشون و بهشون می گم   ما  جنبمون  بیشتر  از این  حرفاست......

ولی  دوست  عزیز از این حرفا گزشته باید خدمتتون  عرض کنم که افرادی که تو این وبلاگ رفت آمد دارن...فامیل و یا دوستان  واقعی من بیرون از نت هستند...البته  چند نفری از  دوستان نتی هم سر می زنند  که  باید بگم  این  دوستان  کاملا من رو می شناسند و  می دونند  من هنر جوی سال سوم رشته ی نقشه کشی معماری هستم.........این  مشخصات رو برای این گفتم که شما  یه وقت خدایی نکرده تو خماریش نمونی....................پس این جا دیگه بحث افه نیست  چون همه می دونن  من  در  چه مقطع و رشته ای تحصیل می کنم.........فقط  شمایی که  غریبه بودی  نمی دونستی...که اونم  گفتم که بدونی.............در ضمن من هیچ موقع کم نمی یارم.................دوست  عزیز من هیچ موقع  فکر نکردم که آدم بامزه ای هستم........  تیکه ها و شوخی هایی  که تو وب  ثبت می کنم  برات بی مزه و بی معنی هستش  می دونی چرا؟؟؟؟؟چون تمام این تیکه ها در واقعیت  بین من و دوستانم  اتفاق  افتاده و برای ما خوشاینده  نه برای تو که در اون مواقع نبودی.............از اینکه  گفتی خیلی  وبلاگ مزخرفی دارم  ناراحت نیستم  و بهت  می گم ممنونم  از انتقادت........سعی می کنم  اگر  جاییش  ایراد داره درستش  کنم و  دیگه اینکه هر  کسی یه سلیقه ای داره  هیچ  ایرادی نداره اگه این وبلاگ  باب میل و سلیقه ی شما نبوده................شاید الان بگی دارم این حرف هارو  در حالت  کاملا عصبی می زنم اما دوست من....این  حرف ها  جواب شماست و من در  عین  آرامش دارم می زنمشون.......

دوست  عزیز می دونم  که  هنوزم به وبلاگم  سر می زنی.....خوشحال می شم اگه  آدرس  یا  نشونی از خودت به جا بزاری  با این کارت  هم نشون میدی آدم  ترسویی  نیستی  و دیگری اینکه......من از انتقاداتتون  برای  بهتر  شدن وبلاگ  استفاده کنم.......

از دوستان  عزیزم.......

مریم  جان........سیما  جان.........و .ف.  ........که  لطف  کردن و تو نظرات از من دفاع  کردن از همینجا تشکر می کنم....

از بقیه دوستان.....دلتنگ.....محمد.....خودم........قناری بی قرار.......مرتضی...یه بنده خدا.........سهیل و علیرضا  که  لطف  کردن و به وبلاگم  سر زدن و نظراتشون رو  ثبت کردند  نهایت  تشکر رو می کنم...امیدوارم بتونم  جبران کنم..........

راستی  دوستان  دلم می خواد تو نظر خواهی  کنار صفحه ی وبلاگ  شرکت کنید و صادقانه نظرتون  رو بنویسید........تا این لحظه نتایج نظر خواهی.....

۷ رای  عالی

۱ رای بدک نیست

۱ رای مزخرف

۳ رای درش  رو  گل بگیر

۵ رای ازت متنفرم

بوده.........دوستان نظرات یک مقدار  در  حد  افراط و تفریطه.........چی بگم والا......

راستی  همینجا از دوستانی  که خبر آپ شدن وبلاگشون رو دادن تشکر می کنم  ولی من نمی تونم  فعلا  سر بزنم امیدوارم جبران کنم  شرمنده

به  هر حال  ببخشید  که وقتتون رو  گرفتم......یه  چندتا  عکس  که کرکرخنده  جون  زحمتش  رو کشیدن  براتون اینجا  می زارم امیدوارم خوشتون بیاد  فعلا بای

قیافش رو نگاه کنین...داره  خفه می شه از بی اکسیژنی دوست ناباب  که می گن اینه ها.... آخییییییییی  الهییییی
 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:5  توسط خنده  | 
با  سلام خدمت دوستان عزیز  امیدوارم که حال  همگیتون خوب باشه....

امروز  می خوام چیزهای  جالبی رو که تازگیا دیدم براتون یکی یکی بگم.....

چند روز  پیش  با دوستم داشتیم به سمت مکتب  علم و دانش  می رفتیم  که یک  جفت  کفتر  عاشق  رو دیدیم  که سوار بر موتور  سیکلت  سلحشورانه  گاز می دادن  و گویا  آن ها هم راهی مکتب علم و دانش  بودند.....ایناش  مهم نیست مهم اینه که  آقایی که داشتند  موتور رو می گازیدند.....منظورم رفیق همون دخترست که  پشت  سرش  نشسته بوده  یعنی  می شه  رفیق  اونی که رو موتورش  نشسته بود......ایشون یک کاپشن....از اونایی که توش  پشمه  روش  هم  چرمه روی  چرم  هم  کلی  آرم هست....واقعا من نمی دونم  اونا در مورد  هوا  چی  فکر کردن؟؟؟؟؟بابا هوا ها  گرمه........خیلی هم گرمه انگار نه انگار پاییزه.......این از اقدام این دو  جوان عاشق......

اقدام  دیگری که واقعا بر رو حیه ی ما صدمه وارد  کرد  و باعث  شد که ما به حال  دختران  غبطه  بخوریم این بود که................

روزی  بود ما از مدرسه همانا با زدن زنگ  تعطیلی  پا به فرار  گزاشتیم اما  آن روز  خلاف روزهای دیگر  تا خواستیم  پا  به فرار بگزاریم نتوانستیم  بگویید  چرا............

زیرا  کلی  بار و بندیل  با ما بود......از  چندین تا  کتاب  گرفته تا  کار  هنری  قاب شده یمان  و  آرشیو  سنگین که کم کم  پنج  کیلویی  وزن داشت......در همان  حال  نگاه  عاجزانه ای  به دوست  همراهم کردم  تا همی  به کمکم  بشتابد اما.....حال و روز او از من هم بدتر بود...........

و در این  هین که من عاجزانه به چشمان دوستم  نگاه میکردم و او ملتسمانه  به من نگاه می کرد به سر چهار راه رسیدیم........یه نگاه به دورو ورمان انداختیم  چشمتان روز  بد نبیند...تا آن هنگام من و دوستم می  اندیشیدیم که گویا ما بد بخترینیم....اما همانجا  یک  گل پسری را دیدیم که دقیقا  مثل ما در  حال  حمالی  بود  البته  فرقی  که داشتیم  ما بار  خود را بر دوش  داشتیم و او بار زیدش را..........

مانده ام  چه  بگویم..............اما  به تمام  آق  پسران  توصیه می نمایم.....زیدی را بدین گونه برای خود نگزینند  که این چنین  دچار  مشکلات  حمالی......و انواع و اقسام دیگر  مشکل ها نشوند.........

البته هر چه بگوییم  باز هم کم  است......روزی در  خیابان  راه می رفتم که دعوایی در نزدیکی من اتفاق

افتاد و از  آن جایی که همه  عشق  دعوا هستند  یکی از  جوانان برومند و  قوی  هیکل  آن نواحی  وقتی دید  دعوایی  رخ داده  شروع  به انجام  حرکات  دو کرد...برای  رسیدن  به دعوا  و دوویدن  این دوست  عزیز همانا و  له  شدن  پای من  زیر  وزن و هیکل  ایشان همانا...البته ایشان  جوانمردتر از آن بودند  که به روی خود بیامرند.......این  بود مشکل ما...............

زین  پس  سعی  دارم کمکم  تغییراتی در  وبلاگ  بنماییم....مرا یاری کنید.............

لابد از خود می پرسید  چرا خنده بدین  گونه  سخن مینماید....از  آنجا که همی است که به مکتب  علم و دانش می روم......قربان همه تان  بشوم.......باقی  برایتان...جانت(جانم   جانش) فدایم (فدایت   فدایشان)

و بدین گونه نسوان سرتان را شیره می مالند....
 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:9  توسط خنده  | 

سلام  عرض می کنم خدمت دوستای گلم....

تا یادم نرفته بگم که قبل از خوندن این پست  لطف  کنید و پست قبلی رو بخونین و نظراتتون رو همونجا  بنویسید  چون  خیلی دوست دارم نظرتون رو در مورد  پست قبلی بدونم.......البته حساب نظر این پست که جداست......

قابل توجه دوستانی که می گفتن  خنده  چته  ان قدر آپ می کنی  باید بگم که:

 از این به بعد  پنجشنبه ها منتظر آپ من  باشید....

چـــــــــــــــــــــــــیه؟؟؟ چرا اونطوری  نگام می کنی  اره داداش  ما هنوز درس و مشقمون (مقشمون-مخشمون-مشخمون) تموم نشده  چیه یه خورده  لو رفتم نه؟؟؟؟ ولی  هیچ  ایرادی نداره

خلاصه این که خنده پنجشنبه ها آپ می کنی و تا اونجایی که بتونم با دست پر...... بازم بهتون خبر می دم.........راستی ایام  مبارک ماه رمضان نزدیکه   بچه ها سر  افطار ما رو هم از دعاهای خودتو بهره مند کنید عزیزان.......راستی  نبینم افه مفه بیاین  که آخ معدم درد می کنه و آخ تحمل تشنگی و گشنگی رو ندارم و از این چرت و پرت ها..........شما روزت و بگیر چی کار با معدت داری اون خودش  یه جوری  کنار می یاد  با مسائل......

راستی اخرین پیشکش من خدمت شما عزیزان طبق  معمول یه عکس هست که یک مقدار جنبه ی خبری داره و فوق العاده هم خنده داره  واقعا که باید به ایرانیانی که  بهترین معماری رو دارن  تبریک گفت

قر بان شما  خنده...........بازم می بینمتون فعلا بابای

عجب گلی کاشتن..... دستشون درد نکنه  عجب  هنری...........
 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط خنده  | 

سلام

حالم خیلی بده

گلوم داره از  جا در میاد..............نمی تونم حرف بزنم.....نمی تونم  غذا  بخورم........احساس  میکنم دیواره های  مری  داره از  جا در می یاد........دل و رودم  سر  جاشون نیستن.......نا ندارم  حرف بزنم.........نا  واسه  هیچ  کاری ندارم.......نفس  کشیدن  برام  سخت  شده........دارم خفه می شم.....دارم می مــــــــــــــــــــــیرم..............نمی تونم  تحمل  کنم.......خیلی  سخته.........الان  سه  ساعته  که اینطوری  شدم...............هیچ  امیدی واسه  بهبودی ندارم..........می دونم امشبرو  به  صبح نمی رسونم........می دونم....دوستان ناراحت  نباشید اتفاق  خاصتی نمی یوفته  فقط  خنده از بینتون می ره همین..........نه  دوستان  دیگه هیچ  راهی نمونده  تمام  راه هارو واسه  بهبودی امتحان کردم دیگه  چشمام  سرخ شده.......نمی دونم چیکار کنم...............ول نمی کنه  لا مصب  آخه  این  چه  سکسکه  ای هست  که  افتاده به جون مــــــــــــــــــــــــــــن......

خدا   سکسکه  نسیب  هیچ کسی نکنه....تمام این  بلا ها از  جایی  شروع  شد که........!!!!۱

خنده: رفتم  به  غذا ناخنک  بزنم  یه  قاشق  خوردم و به این روز  افتادم......

-خب  جناب  خند  پیامتون برای  همسن و سالهاتون چیه؟

خنده: من به تمام  هم سن و سالام توصیه می کنم که.....(  آقا  مارو  شطرنجی می کنید دیگه اره؟؟؟؟)

-بله  حتما این کار رو میکنیم

خنده:قربون دستت  آخه  یه وقت  بچه محل ها می بینن   افت کلاس داره  خودتون تو جریانید دیگه...

-بله...هستیم....شما  داشتید  پیامتون رو می گفتید...

خنده: آره  آره  داشتم می گفتم که بچه ها دنبال دوست ناباب نرید.....چون  فردا  پس  فردا  چـــــــــــی مثل من آواره ی این ور  و  اون  ور  می شید...

-پیام دیگه ای ندارید  جناب خنده

خنده:چرا  اگه می شه یه پیام به دوستام بدم ممکنه؟؟

-بله  بفرمایید

خنده:  می خواستم  به  بنده خدا و  پرستو  بگم که ما خونمون  رو دوست داریم و حالاحالا ها توش  می خوایم  زندگی کنیم و به کسی هم نمی فروشیمش......

-بله؟؟؟؟؟؟؟؟متوجه منظورتون نشدم

خنده: هیچی  بابا  بی خیال تو هم  یه ساعته  سیریش  شدی  اینجا  پاشو  برو  یه  لیوان آب بیار بده دستم  مگه نمی بینی از سکسکه  دارم خفه می شم......

چیه  چرا نگاه می کنی؟؟؟؟؟ قاطی  کردی نه؟؟؟؟  ما اینیم  دیگه  برو تو کف داستان.......

ببین  با تو هستما اینطوری  نگام نکن...........دددددد پاشو  برو یه لیوان آب  بیار بده دستم  سکسکم  هنوز  بند نیومده......

بــــــــــــــــــــبین  نرو  یه  لحظه کارت دارم..........عزیز  قبل اینکه بری  نظ*ر----ت  رو  بده  بــ------عد  ب------رو....................

*تذکر*=  قسمت هایی که ------- داره  سکسکه  بوده منتها  هر  چه قدر  فکر کردم نتونستم  چیزی  واسش  پیدا کنم  از این خطا  گزاشتم............................................................................................................................

.......................................................................................................................................

........................................................................................................................................

چـــــــــــــــــــــــــــــیه  واسه چی  افتادی دنبالم دارم واسه دل  خودم نقطه می زارم دیگه برو تنهام بزار....بزار با سکسکه ی خودم بسوزم........

تا  بعد  فعلا بای

 

            خنده در لحظات اولیه ی سکسکه....زمانی که مادرش سعی در بند آوردن سکسه ی او داشت....اما تلاشش  بی فایده بود

 

با سلام !من کر کر خنده هستم......!!!

اين  بچه هاي تيم ملي  واليبالمون هم گناه دارن. بد بختا ۱ ساعت خودشونو زدن به درو دیوار تا آخر سر یه کاسه بهشون دادن(به اصطلاح کاپ ـ جام). من اومدم ازشون یه تشکر درست وحسابی کنم. ولی بازم خودم و خنده رو عشقه. ولی نه شوخی کردم. به قول نوشته های خنده کارشون خیلی عالی بود . دستشون درد نکنه. شما مایع افتخار ایران هستید . انشا الله همه موفق باشن. 

امید وارم خوشتون بیاد . تا بعد از طرف کرکر خنده .بازم مرسی از خنده .خنده دوست داریم. ااا اشتباه شد والیبالی ها دوستون داریم . تا بعد.

 

دستتون درد نکنه علی یارتون
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:1  توسط خنده  | 

دوستان  سلام.....

همین الان  داشتم دنبال مطلب  می گشتم برای این  پست  و ای  بگی نگی  مطالبی  هم  پیدا کرده بودم البته  اونقدرم باب  میلم نبود........بله داشتم دنبال  مطلب می گشتم  که  یهو  چشمتون روز  بد نبینه

دیدم  یه چیزی  داره  پایین  مانیتورم راه می ره.................. .....اولش  گفتم  شاید  سوسک  باشه و اومده باشه  حضورا  انتقاداتش  رو راجع  به سوپ  سوسک  اعلام کنه ......البته این  فکر مال وقتی بود که فقط  پای این جونور  عزیز دیده می  شد یک کمی که  جا به جا شد دیدم  به به...........خونمون  شده خونه ی  حشره ها  مخصوصا اتاق من.....................(والا به خدا هفته ای  چند بار اتاقم رو   * منظورم مامانیه *تمیز می کنم...نه الکی ها  درست و حسابی تمیز می کنم ولی این وضعشه  حالا اگه تمیز نکنم  خدا می دونه چی می شه.....)

خلاصه دیدم به به  یه  عنکبوت از  اون گنده  خوشگلاش........با اینکه نمی شد  چشماش  رو دید ولی می  شد  دقیقا  درک کرد که دارم باهام حرف می زنه...تازه دوتا دست و پای  جلوییشم برام تکون می داد کاملا  پیدا بود که عنکبوت  فهیمی  است و می شه  روش  حساب  کرد......خلاصه منم  سر  صحبت رو باهاش  باز  نکردم......... چون نباید  با  حشره جماعت دهن به دهن شد..............خلاصه  چشمتون روز  بد نبینه..........یه نگاه به دور و برم کردم یه نگاه به عنکبوته  ظاهرا  عنکبوته خیلی خر بود  چون هنوز داشت  حرف می زد........یا شایدم داشت تو چشام نگاه می کرد......نمی دونم به هر حال  هنوز  هم در تلا تم  بود و داشت سخت تلاش  می کرد........منم  اعتنا  نکردم  یه چند تا دستمال  کاغدی  یا همون  هندکرچیف  خودمون  برداشتم و رفتم به سوی  مانیتور و در یک  اقدام سلحشورانه همراه  با نیروهای  قیور طعمه را به اسارت گرفته و آن را  کشتیم...............یا همون لهش  کردم...................یا می شه گفت خفش  کردیم..........یا اینکه.................. ........موقعی  که داشت  عاجزانه  ازمون در خواست کمک می کرد  بهش  بی توجهی کردم.......آخیــــــــــــــــی  الــــــــــــــــــهی  دلم براش سوخت...کاش  می زاشتم  حرفاش و بزنه.........

به من چه اصلا می خواست نیاد  طرف کامپیوتر  به من  چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...................

خب  امروزم  طبق معمول  کلی  حرف زدم.....راستی دوستان  قرار بود بهم  بگید  که  چه تنوعی  می تونم  تو وبلاگم ایجاد کنم؟؟؟؟ولی  هیچ کس  چیزی  نگفتــــــــــــــــا.....به هر  حال ما هنوز هم منتظریم......

فکر می کنم این دوتا عنکبوت با هم نسبتی داشته باشن.......مثلا یک به ۱۰۰  ولی  هر چی که هست وقت نشد با هم حرف بزنیم تا بیشتر اشنا بشیم.....خدا قرین رحمتش کنه.
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1:12  توسط خنده  | 
 

سلام خدمت تمامی برو بچز باحال

والا  به نظر خودم که مطالب و به طور کلی روند وبلاگ  خسته کننده شده......بی صبرانه منتظر نظرات و انتقادات سازنده ی شما دوست  عزیز هستیم...........یادت نـــــره ها

خب......بگم  از پنجشنبه ای که گذشت........خدمتتون  عرض کنم که یه جشن کوچیکی همراه فامیل و  دوستان  یه مناسبت سالروز تولد اینجانب  گرفتیم.......

حالا  گزشته از  خود مجلس....چندتا نکنه ی حاشیه ای که من و کاملا  زجر دادن رو خدمتتو ن عرض می کنم.......

خودتون که می دونید بالاخره بعد از چندین سال تونستم تولد بگیرم........اما  امان از دست این خواهر زاده ی من......که دیگه شیطونی رو به حد اعلا رسونده و دیگه حجب و حیا رو گزاشته کنار و اون روز هم افتاده بود تو دنده ی  لج که فقط من و آزار بده......آخه  نه تورو خدا من گناه ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه  وسط  تولد که یهو چشم خورد به خواهر زادم که دیدم بله....داره تزئینات  خونه رو یکی یکی  پیاده می کنه........و جالب  تر از اون وقتی چشمش  به من خورد که دارم با چشمای بهت زده نگاش می کنم  یه  خنده ای کرد و دوباره به کارش ادامه دادو  از اون جایی  که خواهر من معتقدا  بچه  شخصیتش نباید تو جمع خورد بشه  بنده قرار و رو به فرار ترجیح دادم تا مبادا شخصیت اون جقله تو جمع خورد بشه..........

نکته ی جالب تر و مهمتر این بود که موقعی که نشستم که کیک رو بیارن و از این صحبت ها........یه  احساسی  داشت بهم می گفت یه چیزی داره می یوفته تو سرم وقتی بر گشتم  بالا سرم رو نگاه کردم دیدم دونه دونه ی اون باد کنک هایی که من بدبخت  با  هزار زحمت اون بالا  وصلشون کردم به وسیله ی خواهر زاده ی گرامی داره  پیاده می شه زمین........و باز همون  نیشخند خواهر زاده ی عزیز و خنده ی عصبی من...................

صحنه ی بعدی که می شه گفت یکی از بهترین شیرین کاری های خواهر زاده ی مذکور بود........این بود که ایشون  هنگام  کیک بریدن  اصرار زیادی داشتن که کیک تولد من رو خودشون ببرن................

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه من به کی بگم دردمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟؟؟؟؟؟؟؟

و اونجا بود که نا گهان کاسه ی صبر خواهر گرامی سر آمد و تنها کاری که تونستن بکنن  آروم کردن گریه ی فرزند گرامی بود و من هم در همان لحظه یک نقشه ی پلید شیطانی کشیدم و اون هم این که بدون خواهر زاده  کیک رو ببرم و از قضا این کار رو هم کردم و در یک  حرکت اسمی و نامی که باید در تاریخ ثبت بشه.........چاقو رو از دست خواهر زاده ی مذکور که چشمان گریانی داشت بیرون کشیده و سریع  کیک رو بریدم.............

و البته به همین دلیل  هم مورد تشویق و عنایت دوستان نیز  قرار  گرفتم که همین جا از آن ها تشکر می کنم.......

نکته ی دیگه ای که مونده این هست که شخص مذکور  هنگامی که فیلم را مشاهده می کردند  به اشتباه  خود پی بردند و به اندازه کافی مورد سر زنش مادر و مادر بزرگ و از جمله خود من قرار گرفتند و سخت پشیمان شدن......اما  هنوز میونه ی ما شکرآب  هست و بهتر........چون حوصله ی این بچه هرو دیگه ندارم........

یه چند تا نکنه ی مهم تستی........

 تولد نگیرید

نه اگه  گرفتید....بچه  کوچولو دعوت نکنید

نه اگه دعوت کردید......یه  قرص خواب بهش بدید

نه اگه نتونستید قرص خواب بدید........از همون اولش  سعی کنید  به بچه  بفهمونید  چه قدر ابهت دارید

نه اگه نتونستید بهش بفهمونید.................انتظار هر اتفاق نا گواری رو که باب میلتون نباشه رو  داشته باشید.

                                             

                                                           

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 20:37  توسط خنده  | 
سلام به دوستان  عزیزم امروز  می خوام در مورد  یکی از  بهترین غذا هایی که در عمرم دیدم براتون  صحبت کنم.........             ســـــــــــــــــــــــــو پ  ســـــوســــک

بله تعجب نکنید سوپ سوسک.......این  سوسکای این چینی ها و ژاپنی ها که از این سوسک های ایرانی ها نیستن  که فرطی  بیوفتن و بمیرم  یا مثلا با یه دمپایی زدن  تو سرشون همونجا  به  دیار باقی  بشتابند.......نه جون من شما دست و پاهای این سوسک هارو نگاه کنید.........

پاهایی  عضله ای  بال هایی سفت و محکم......گوشتی  شیرین و گاهی هم ترش  که بستگی  به سوسکش  داره که منبع تغزیه اش کجا بوده و چی بوده..........خلاصه اینکه  فکر کنید می رید مغازه ی پروتئینی  می گید آقا  ببخشید یه کیلو از اون سوسکای  اعلای درجه یکتون  به ما لطف کنید.......و فروشنده ی گرامی هم یه کیلو از اون گوشتیاش  رو براتون  کنار می زاره و بعد از حساب کردن  پولش....سوسک های  نازنین  رو می یارید منزل و حالا یا می دید  دست عیال یا می دید  دست مادر خانواده و ازش می خواید برای  شام شبتون یه سوپ سوسک  خوش  طعم بپزه....آخه  ظاهرا کمی  سرما خوردید و نیاز به یه سوپ داغ و مقوی دارید.....

مادر  گرامی هم بعد از  شستن  جنابان  سوسک  اونارو می ریزه تو یه قابلمه و پیاز و نمک و  چه می دونم  اینارو بهش  اضافه می کنه.......و بعد براتون یه کاسه  سوپ سوسک می کشه و میاره خدمتتون میل کنید....

واز اونجایی که شما مریضید و نیــــاز فوری   به یه غذای  مقوی....(تر جیحا سوپ )  دارید....سوپ  جنابان  سوسک  رو با ولع  خاصی  سر می کشیدو  نوش  جان می کنید.......بعد از  خوردن  این  سوپ  حالا  (گلاب به روتون)  وقت  خارج کردن اون هوایی  هست که بین  غذا  به داخل مری  شما رفته و الاناست که از راه دهان مبارکه خارج بشه........و در همین هین...یه  پای سوسک  که احیانا  کاملا  از  مری شما   پایین نرفته بود دوباره به حفره ی دهان شما وارد می شه.....و چاره ی جز جوییدن و ریز ریز  کردنش ندارید........البته یهو می بینید  یه  چیزی  داره دندوناتون رو آزار می ده میرید  جلو آینه می بینید  یه نصفه بال سوسک  لای  دندون مبارکه  گیر کرده.....که خرجش هم یه نخ دندون  یا خلال هست...اینا هم نبود بی خیال  با ناخنتون  کارش رو را بنداز.....

خلاصه اینکه به به  عجب  غذای  لذیذی  نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟

دفعه ی بعد هم یه خوراک دیگه  براتون آماده می کنم........

 جون مادرت اگه می خوای اینجا  بالا بیاری  پاشو برو  جای دیگه اینجارو تازه تمیزش  کردم.....پاشو پاشو برو  جای دیگه ...حالت خوب  شد برگرد بیا نظرت رو بده......

مشخصه که سوپش حسابی جا افتاده......به به به به
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:51  توسط خنده  | 

تولدم  مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا رک

الان  حدودا یه ساعتی می شه که به دنیا اومدم........

یه  عکس دیگه از دوران  طفولیتم  در هنگام بازی با گربه ی همسایه براتون می زارم......

البته  قابل ذکره که من با گربه ی همسایه  یه دعواهایی  داشتم..اینم یکی از اون  دعواهاست.....

الان دیگه گربه ی همسایه واسه خودش  کسی شده.......شنیدم  صاحب خونه زندگی شده....می گن وضعش هم بد نیست...خب خداروشکر خوبه......می گن زنش هم از همین گربه های محل خودمونه....

دیگه  عشق و عاشقیه دیگه.....همینجا  جا داره که واسه  گربه ی همسایمون ارزوی  خوشبختی کنم.....یادم رفت بگم  چند وقت پیش هم مستاجر ما بودن........بله دیگه خانومشون  وضع حمل کردن و بعدا رفتن.......کجا بهتر از خونه ی ما؟؟؟؟  تازه آشنا هم بودیم.....کاری چیزی داشتن از کانال کولر  صدامون می کردن....من هم چون ارادت خاصی نسبت به گربه ی همسایه و خانم بچه هاش داشتم  همیشه برای خدمت گزاری  آماده بودم......

البته یه مطلب مهم هست اونم اینه که این گربه ی همسایه ی  ما اصلا قیافه نداره نمی دونم  کی اومده  عاشق این شده؟؟؟

ااااااااه  آخه  یه  الف بچه ی ۱ ساعته هم ان قدر  حرف می زنه؟؟؟

آخ  یــــــــــــادش به خیــــــــر اون دوران جوون بودیم...........

                                       من و گربه ی همسایه در دوران طفولیت....
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:5  توسط خنده  | 

 

سلام به همگی......حالتون خوبه؟؟؟؟ من که حالم تعریفی نداره..........سرما خوردم....بد رقمه.....والا  زوره  آدم  از  یه  بچه ی  ۵  ساله مرض  سرماخوردگی بگیره......زوره دیگه....ولی  خب  هنوز  روزنه های  امید در پس پرده های سیاه  نا امیدی  خودنمایی می کنن....چون هنوز بو و مزه ها رو می فهمم و تشخیص می دم و هنوز وقت  حمله  کردن به جعبه ی دستمال  کاغذی نرسیده.....

چه می شه کرد دیدیم بی کاریم رفتیم سرما خوردیم که کاری واسه خودمون دست و پا کرده باشیم....من همیشه ان قدر بد شانسمـــــــــــــــا...همیشه همینم......امروز  که  ۱۰  شهریور هستش.....خیر سرم فردا که ۱۱  باشه روز تولدمه........بد شانسیه دیگه هیچ موقع روز تولدم  حال نکردم.....پارسال  که می خواستم یه تولد کوچولو بگیرم  زد و یکی از عزیزان و بزرگان فامیل فوت کردن.....که البته خدا رحمتشون کنه....انسان  خوبی بودن........یادشون گرامی....

چند  سال پیش  دوباره اومدیم تولد بگیریم......زد و عروسی  یکی از  فامیل ها شد بازم نشد.......یه سال دیگه هم دوباره اومدیم تولد بگیریم...پدر بزرگم  فوت کرد و عمرش رو داد به شما......که همینجا جا داره براش یه فاتحه بفرستم و دوباره بگم  یادشون گرامی......خلاصه امسال هم که سرما خوردیم و.....دیگه همین......البته اگر اگر اگر خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد. می خولام یه تولد کوچمولو بگیرم.........البته تولد بهونست  دلم می خواد با دوستان  دور هم  جمع باشیم و لحظات  خوبی  رو داشته باشیم.....................

اه  چـــــه  قــــــــدر  حرف زدم........شرمنده ما اینیم  دیگه ولمون کنن  یکسره ور ور ور حرف می زنیم....به قول یکی از رفقا  وروره جادو ام.........

به قول یکی از شاعران گرامی..................

 کاشکی که صد ساله شم.............

نه  صد وبیست ساله شم.....

نه صد و بیست سال کمه

همیشه  زنده باشم......

. در این روز  از خدا می خوام که فسیل شم.................

 

                          خنده جون کسی که تولدت رو بهت تبریک نگفت....غصه نخور خودم می گم تولدت مبارک....

این منم (گندهه)  بغل دستیم هم کر کره خندست.......

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 14:43  توسط خنده  | 
 

وقتی که عباس با خداوند دست داد

هر دو دست خویش  را از دست داد

ولادت مظهر مرام و عشق و ایثار، حضرت ابولفضل بر شما مبارک باد

 

سلام حال شما چطوره؟؟؟ خوبید دیگه؟؟؟

با اینکه می دونم کسی منتظر آپم نیست اما خب معزرت می خوام که این یکی کمی  طول  کشید....چون همچینیــــــا از  لحاظ    روحی  حال خوبی نداشتیم....گفتیم بزار  خوب شیم بعدا.......الانم بعدا دیگه........

از اونجایی که این جانب زیادی وب گردی کردم و وب های  عشقولانه زیاد دیدم...هوس  کردم که حالا که کسی نیست مارو تحویل بگیره...بزار  ما خودمون خودمون رو بتحویلیم.....البته نا گفته نباشد این طوری بیشتر هم حال می ده ها....به هر حال دلتون خواست چرندیاتم رو بخونید  نخواستید هم نخونید  هیچ ایرادی نداره همین  که تشریف  اووردید واسه ما کلیه.......ممنونم......راستی در آخر هم یه عکس از بچه گی هام براتون گزاشتم......

من دیگه غزل نمی گم واسه تو  -----> خب نگو به جهنم چی کار کنم

اشکام رو هدر نمی دم واسه تو -----> نه بابا  مگه تو  گریه ام بلدی....؟؟؟؟

تو دقیقه های تلخ انتظار-----> نه بابا این حرفا چیه؟؟ کجاش تلخه؟؟ خیلی هم خوبه...البته بستگی داره انتظار چی رو بکشی؟؟؟ مثلا انتظار  غذایی که سفارش دادی......

چه می دونی  چی کشیدم واسه تو -----> چی کشیدی؟؟؟؟ من که اهلش نیستم...تو هر چی کشیدی نوش جونت

من دیگه می خوام فراموشت کنم -----> نه بابا  مگه ما یاد تو هم بودیم که بخوای فراموشمون کنی؟

تو بمون با اون غرور لعنتی -----> رو چشم.....شما امر بفرما

قبل رفتنم بزار بهت بگم خیلی سنگی خیلی بی محبتی -----> اینو که می دونستم یه حرف تازه بزن

بعد از این کاری به من نداشته باش -----> نه نمی شه که من حالا حالا ها باهات  کار دارم

این روزا روزای تردید من -----> یــــــــخ بابا.....

نمی خوام مثل همیشه رد بشم -----> اره بابا  درست درس بخون که یه ضرب قبول بشی.....

وقت انتقام دل بریدن -----> گنه یــــــــخ بابا

من می خوام تموم خاطراتم رو دستای حادثه پر پر بکنه -----> همیشه و در همه جا حادثه در کمین است........احتیاط کنید........اداره ی راهنمایی و رانندگی جمهوری اسلامی  ایران.........

بزار این جدایی همیشگی دیگه این قصه رو به آخر بکنه -----> به سلامت  کسی  جلوتو نگرفته...

دوران  نوزادی خنده....

 

چه جــــــــــــگری بودم من...........این  دست  بابامه  که من و گرفته......می گن از همون بچگی  شیطون بودم اینجا داشتم تکون می خوردم که بابایی  من رو اینطوری  گرفته.............چه نی نی نازی بودم.......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:39  توسط خنده  | 
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان...امیدوارم که حال همتون خوب باشه....خب  طبق معمول براتون  چند تا عکس دارم..........دلم می خواد نظرتون رو در مورد  عکس ها بدونم ممنونم....فعلا

 نگاشون کنین ببینین  چه قدر نازن.....

الههههههههی 

ای ول روش  با حالیه.......این تیکه رو خوب اومده.........

سر امتحان داغ کردن طبیعیه

 

سواد ما ایرانی ها همینه دیگه.....یه جورایی نم کشیده......

ای ول بابا سواد.....
 |+| نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:49  توسط خنده  | 
قسم به چشمات

 

سلام......حال  همگی خوبه..... من که نه همچینیام خوب نیستم....آخه..همین  چند دقیقه  پیش  با یکی از  دوستانم که برام خیلی  عزیزه داشتم  صحبت می کردم...براش  یه مشکلی  پیش اومده .........براش  دعا کنین که هر چه زود تر مشکلش  حل بشه..........ممنونم

امروز  فقط  یه شعر ( یعنی همون  ترانه از رضا صادقی) با یه  عکس  دارم......اگه کمه  شرمنده  شما به  بزرگواری خودتون ببخشید...

قسم به چشمات بعد از این

جز تو گلی بو نکنم.....

جز به تو و به خوبیات

به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تورو تنها نزارم بعد از این.....

اسم تورو داد می زنم تا دم دمای آخری

قطره به قطره خونم رو یک جا به نامت می کنم

دلخوشی های دنیا رو

خودم به کامت می کنم.........

می برمت یه جای دور می شم واست  سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم  پر از یه رنگی پر نور

روح و دل و جون وتنم نظر نگاهت می کنم

دنیا هارو فدای اون چهره ی ماهت می کنم

هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو

دفتر شعر پیرم رو وقتی که مردم مال تو.............

 

با تشکر از دوستانی که لطف می کنن و همیشه مطالب رو تا ته می خونن......باید بگم که عزیزان این شعرا و این مطالب  که  مثلا مثل مطلب بالا عشق و عاشقی و اینا........مربوط  به شخص و یا اشخاص....(چه خوش اشتها....) خاصی  نمی شه و همش همینطوری ....عشقی....(در اینجا  عشقی  یعنی دل بخواهی....)نوشته می شه یه وقت  واسه بقیه سو تفاهم ( یا به قول برو بچز  سو تفاوت) پیش نیادا.........( لپ کلام..اینا به شما  چه ربطی داشت؟؟؟؟ نه خداییش......نمی دونی؟؟؟ خب منم نمی دونم..)خوشحال شدم که بازم به ما سر زدید ممنونم بابای......

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 15:47  توسط خنده  | 

 

                          عید بعثت حضرت خاتم (ص) مبارک باد

 

سلام........حال احوال...خوبه؟؟؟؟

اول از همه واجبه که ادب رو رعایت  کنیم و از  دوستان عزیزی که نظر دادن تشکر  کنیم و در مقابل  جوابشون  رو بدیم  که یه وقت نگن  بی جوابمون  گزاشت....

سحر جان:   حق  با شماست من وبلاگم  خنده دار نیست این  یه پسترم همینطوری  عشقی  یه شعر در مورد مرگ  گزاشتم حالا اگه باب  میلتون نیست  باشه دیگه  نمی زارم...(بابا  اخه بچه که زدن نداره...داره؟؟؟)....راستی  سحر  جون من عمرا اگه  واسه  زنم  گل ببرم...خرج داره....بهترین کار اینه که بهش  بگم تو خودت مثل  گلی.......گل ها  پیش  تو  زشتن  واسه همین  گل  نمی یارم برات.....(واییی  کی  حوصله ی کشیدن ناز  شما دخترارو داره....؟؟؟؟؟)................

نیلوفر جان:   یا  به  عبارتی...لیلوفر جان........بابا  جنبت  کجا رفته....ادم  سرما که می خوره  همین می شه دیگه نیلوفر  تبدیل می شه به لیلوفر........می  خواستم بگم که نه توروخدا بزار بلند شم.......بزار دیگه.......ای بابا  اینطوری  که بد می شه من به پاتون بلند نشم......بزار بلند شم...................................................نزاشتیاااااا................وبلاگم انچنان هم خنده دار نیست  ولی تو بخند........خنده خوبه......

هکر نوجوان جان:   ممون از اینکه  لطف می کنید و هر چند روز  یک بار به ما سر می زنید.......اره والا  حق با تو ننه  این  وبلاگ در به در شده توش  هوچی  پیدا نمی شه .....ای درش رو گل بگیرن.....اه..اه...اه......ولی  اون تیکه دومی رو خوب  اومدی  تو قسمت نظراتش  خیلی  چیزا  پیدا می شه............آخ  که تو  چه قدر بزرگواری........تو  مانع  خود کشی من شدی  تو یک خانوادرو  از  آستانه ی داغدار شدن برگردوندی.....خدا بهت عمر با عزت بده ننه.........راستی  چرا  نزاشتی  خونمون گردنت  بیوفته..؟؟؟؟؟بابا می زاشتی  بیوفته  دیگه هم یه  پولی  گیر  خانواده ی داغدار آن مرحومه  می اومد  هم اینکه  آخر  عمری  یه  تلپ  بازی  باحال  در می  یوووردیم.....اه   پسر  حیف شد.......ان شا الله  دفعه ی بعد  جبران می کنیم.....

از  قناری بی قرار.......فرشته ها......دلتنگ.....ف......تشکر می کنم که همیشه  مارو سر افراز می کنن و بهمون سر می زنن..........ان شا الله روزی  بشه که جبران کنیم.......

خب  حالا هم فقط  دو تا دونه عکس  دارم که براتون می زارم امیدوارم  خوشتون بیاد...ممنون..فعلا بابای

اصولا آدم چاق از طول و عرض خودش خبر نداره خب خوابش میاد طفلی....
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:20  توسط خنده  | 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم

 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه عورم ؟

چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم

 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن

 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم

تن من لاشه فقر است و من زنداني زورم

كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم

چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم

چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم

 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم

 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم

 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم

 ز بسكه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم

 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم

 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟

 چرا بيهوده اين افسانه ها كهنه بر خوانم ؟

 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم

 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم

 همان دهري كه باپستي پسندان كوفت دندانم

 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي

 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي

 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روزم به صد پستي

 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان

 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي

 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي

 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا

 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا

 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا

 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا

 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها

 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا

 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي

 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

سلام دوستان عزیز:ممنون از اینکه مارو همراهی می کنید........این واسه ما خیلی  با ارزشه....گرچه افراد زیادی   از این وبلاگ دیدن نمی کنن ولی  همینی  هم که هست  واسه ما خیلی با ارزشه.....این  شعر رو  چند وقت  پیش  از  وبلاگ  یکی از دوستان  وبلاگ نویس کپی  کردم....ولی  به خدا  یادم نیست  وبلاگ  کی  بود وگرنه همینجا با اسم ازشون تشکر می کردم  .......با این حال  شرمنده ام........خوش  باشید.....بای

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:44  توسط خنده  | 

سلام...خوبین؟؟؟خب  خداروشکر....

عرضم  به حضورتون که این هفته هفته ی سختی  برای من و کامی جون (کامپیوترم) بود......انواع و اقسام بلاها سرش  اومد.....از میل آلوده  به ویروس  تا کل  کل  کردن  با  چند تا  هکر که به ظاهر قدرت مند  بودن و ویندوز عوض کردن و حتی  هک  شدن  وبلاگم..................خب  الان لابد می گید ادم حسابی  هک شدی  ...الان تو وبلاگ  که پست  گزاشتی....خب  دیگه  .......از  بخت و اقبال ما این  جناب هکر نو جوان آدم با فر هنگی بودن و پسوورد وبلاگ رو به ما دادند  که ما همینجا از ایشون تشکر می کنیم......کار  دیگه ای نمی تونیم بکنیم....تشکر نکنیم  چی کار کنیم؟؟؟

فقط  اون صحنه رو تصور  کنید که من بعد از مدت ها دلم هوای این رو کرد که  به وبلاگ  خودمون سری بزنیم و  هی  سرک هم بکشیم......که  یهو  مشاهده نمودیم پستی  با نام هکر نوجوان در وبلاگمان درج شده....ابتدا به روی  خود نیاوردیم و رفتیم که ببینیم ایا پسووردمان  عوض  شده یا نه....تا این مرحله فکرش را هم نمی کردیم یک هک واقعی  باشد....که ناگهان دیدیم  اره بابا  هکیدنمون.....خلاصه  عینهو سوسک  رفتیم و با احترام  کامل  با شخص هکر صحبت کردیم و ایشون پس  رو دادن......ولی  شک جالبی  بود....................

یکی  از دوستان هم که حالا محفوظ بمانند زدن کامپمون رو ( حالا  چه از قصد  چه غیر از این ) داغون کردن....و به لطف دوستای  عزیزم  دوباره  کامی  رو به راه  شد و از همین جا ازشون تشکر می کنم.......از اون شخصی هم که نصفه شبی  زینگ زینگ  خونشون  زنگ می زدیم و گزینه می پرسیدیم....تشکر  به جا می اورم و می گویم که ما محبت های شمارو فراموش نمی کنیم....مممنونااام

خب  امروز  یک سری  عکس براتون می زارم که از  یک درختی  هست که میوه هایی انسان نما دارن......خیلی  جالبه و فکر هم نکنم  کار  نرم افزاری باشه........خب  دیگه  ان شاالله که همیشه خوش  باشید تا بعد.............

چی بگم والا....؟؟!! نمی دونم والا چی بگم.... خیلی عجیبه نه...؟؟؟
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:56  توسط خنده  | 
سلام به  همه ی دوستان امروز  یه چند تا عکس براتون می زارم که هم جالب  هستن و هم دردناک....

 منتظر نظرات شما دوست  عزیز هستیم.

در مورد این عکس  زیری باید بگم که تو ایران این جور صحنه ها زیاده......و نشان دهنده ی زوق سرشار از هنر و امنیت  پسندی  شخص  است.......اصلا  خودتون رو ناراحت نکنید این اتفاق ممکنه برای هر  کسی  بیوفته همونطور  که دستگیره ی در خونه ی ما رو کندن و بردن...نا مردا دلم واسه دستگیره ی درمون  تنگیده..........

Image and video hosting by TinyPic

این  عکس رو گزاشتم که بگم به وجود و قدرت خدا هیچ رقمه نباید  شک کرد........طرف حرفم  با اون آدم هایی هستش  که بین فرزند دختر و پسر  کلی  فرق می زارن........و  یه نعمت رو به زور  از خدا می خوان البته نا گفته نماند که خدا خواستشون رو بر اورده می کنه ولی اینطوری........شما  چه  کاری با  کارای  خدا دارین؟؟؟؟ هر کاری  صلاح  باشه همون رو انجام می ده دیگه......نا شکر نباشید....

Image and video hosting by TinyPic

 

این  عکس  هم برای  خواهران و برادران بسیجی این مرز و بوم  گزاشتم.......اصلا نگران  آینده ی تحصیلیتون نباشید......همه چیز  حله........مگه بسیج  فعال نیستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟والا این سعادت نصیب ما نشد که بسیج  بشیم  ان شا الله سر فرصت........جون من  اخه  کارنامرو نگاه کن......(عکس  رو کپی کنید  بعد قشنگ نگاش کنید..)

 

Image and video hosting by TinyPic
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:4  توسط خنده  | 
سلام.خوبید همگی؟................من خنده هستم از  سفر  بر  گشتم...........با یه دل پر..............راستش  رو بخوام  بگم  سفر داشت  خوش  می گزشت ولی  حالا  یا از  نادونی  خودم  یا  از بدی  روزگار  آخرش  حالم  بد  جور  گرفته شد.............چی  بگم.................کاریه  که شده دیگه هم کاریش  نمی شه کرد.......................شد  دیگه...............

یکی  هر  چی  دلش  خواست بهم  گفت..........هر  چی  تهمت می خواست  بهم زد.....  من هم خواستم از خودم دفاع کنم ولی نشد دیگه...........سعیم  رو کردم ولی  باز هم نشد.........بی  خیال  ما که همیشه  داریم درد این  زخمارو می کشیم این  یکی هم روش....فقط  نمی دونم  ایا  حقم  اینه؟؟؟؟که  ان قدر زجر  بکشم؟؟؟؟؟؟؟؟

این  شعر رو هم  براتون می  زارم امیدوارم که خوشتون بیاد.....به نظر من که هر  چی  حرف حقه تو این هست

ان  شا الله که همیشه  شاد و خوش  باشید...........

این روزا  جوونا  پیرن همه از جان خود سیرن

ظا هره همه  می خندن  ولی تو دلشون اسیرن

این روزا نان  تو دروغه

گپ راست کشک و دوغ

تو  چشات  یه دنیا خورشید ولی  حیف  دل بی فروغه

یکی تا خرخره  سیره  یکی  پی  یه لقمه گیره

یکی تو پیری  پر از  شور  یکی تو جوانی پیره

  عدهای  مست وصالن عده ای  غرق  خیالن 

عده ای  اون بالا بالا

عده ای  تو  قعر  چاهن

به یه عده عشق  حرامه به یه عده  پاک و طاهر

قه قه  همه  بلنده.....ولی باور کن  به  ظاهر...............ولی  باور  کن به  ظاهر

......این  روزا  جواب  خوبی  خنجر  کینه است و بس عاشقی  این  روزا زیاده  ولی از روی  هوس.........

تازه  فهمیدم که هیچ کس حوصله ی من رو نداره  واقعا از اون  چیزی  که فکر می کردم  باید  باشم  خیلی  فاصله دارم....من همیشه  سعی  خودم رو کردم ولی  اطرافیان  چیز دیگه ای در موردم تصور کردن...خدایا این  سو تفاهم ها  کی  بر  طرف می شه؟؟؟؟؟........خستگی  سفر  به تنم مونده.....................خدایا  فقط خودت می تونی کمکم  کنی.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 15:42  توسط خنده  | 
سلا م . چطوری عیزم؟

آقا دو خبر مهم :

۱/ خنده امروز ظهر به امید خدا می رسه

۲/ وبلاگ ما یکی از پر بیننده ترین ویلاگ ها هست

اقا خلاصه : هم خنده داره بر میگرده و هم وبلاگ ما داره پر بیننده و خواننده میشه اگه کسی میخواد وبلاگش تو وبلاگ ما اپ بشه بگه.

به قول یه....(چشم بد دور مال بد دور ماه بد دور ....)زیاد فکر نکن خوانندش  وشعرش ایرانی نیست

نرگس خانوم گل راستش من نتونستم متنی در مورد پدر بنویسم آخه همیشه انشاء هام ۱۵ بوده به خدا باور ندارید از خنده بپرسید.تعجب نکنید

و لیلا خانوم و ......که از ما خواسته بودید ما خودمونو معرفی کنیم شما صبر کنید تا خنده جان از سفر برگرده ما حتما جفتمون خودمنو معرفی میکنیم.تقدیم به لیلا خانوم

و خدایی این ابر رایانه ی من بدون خنده هیچ حال نمی ده. ما با این ابر رایانه هامون خیلی خاطره داریم.

راستی چند روز دیگه تولد خندس بگید چی بخرم(مخصوصا دختر خانم ها که حسابی این خریدارو بلدا)

اقا سرتونو درد نمی یارم انشاالله خوشبخت باشید و بمونید . با اجازه ی همگی .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:2  توسط خنده  | 
پدر که دست گرمش همیشه بر سر ماست       خورشید خانه ما ٬ امید ما بچه هاست                    خورشید اگر نیاید ٬ شب میرسد به دنیا             سرد و سیاه و تار است ٬ خانه بدون بابا**
 
ولادت حضرت علی و روز پدر مبارک روز ما هم مبارکخدا رو چه دیدی ما هم بابا می شیم
این متن کوچکترین چیزیه که می شه در وصف پدر گفت:

پدر مهربونم همیشه برای من اسوه مقاومت ٬ صبر ٬ گذشت و گشاده دستی بوده و هست . صبحها که از خونه میره تا مدتها گوشی تلفن و هوای خونه معطر به بوی خوشش هست . شبها که به خونه میاد گرمای نفسش و کلامش شور و شوق و هیجان و خنده رو به خونه میاره. وقتی نشسته و آروم پاهاش رو میماله یا کتفش رو با دستاش نگه میداره که بلکه دردش لحظه ای آرومش بذاره اما لبخند از رو لباش نمیره ٬ دلم براش ضعف میره . وقتی هم که پشتش رو براش میخارونم و یا کمی ماساژش میدم و مرتب میگه " خدا عمرت بده ... هر چی از خدا میخوای بهت بده " ٬ باز دلم براش ضعف میره . آخه اون بهترین بابای دنیاست .....

پدر جان این کمتری چیزی بود که میتونستم بنویسم.  تقدیم به همه ی باباهای دنیا  دوستون داریم  باباهای مهربون سایتون از بالای سر ما کم نشه... بگو انشاالله

حلا نظر یادت نره

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:23  توسط خنده  | 
سلام . حالت خوبه دوسته عزیز؟

به خاطر خالی نبودن عریضه می خوام بگم که پنج شنبه ی این هفته یعنی  ۱۲/۵/۸۵  تولد بنده یعنی کرکر خنده هست .(چه جلب)و با دوست عزیزم یعنی خنده جان یه جشن تولد دو نفره ی مشتی گرفتیم. .............

خلاصه به دین گونه چون ما دوتا پنج شنبه ی این هفته نیستیم     . و هر دومون با ابر رایانه های خود حال نمی کنیم گفتیم زود تر بیامو اینارو بزاریمو بریم.....

اقا برامون دعا کنید که سالم بریمو برگردیم ....    خنده جان که امروز می پره.  میمونم من که فردا می پرم .... و تا شنبه احتمالا هیکیمون نیست.

خب دیگه زحمتو کم میکنیم و امیدوارم که دختر خانمای خوشکل همراه ..... نظر بدن

با اجازه ی شما فلا به قول معروف یا حق .......

خدا نگه دارتون............ به یاد من و خنده جان باشید .(الان خنده آمادس برای پریدن)سفر به خیر بای بای........راستی پست پایینی رو هم یه نگاه بندازید..ممنون بای

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 14:31  توسط خنده  | 

ماهی دل خسته منم.....

عاشقم و بی هم نفس

خونه ی من تنگ ولی فرقی نداره با قفس

تو خونه ی خالی من مرده هوای زندگی

دیگه نفس های منم گرفته بوی کهنگی

دستای خشم ما هی گیر رود و واسم کرده یه تنگ

کی حرفام رو گوش می کنه

حرف من خسته ی گنگ

نشتسه  احساس  سکوت رو تن بی حرارتم

یه روز رها بودم ولی.............مرده دیگه جسارتم

تموم لحظه های من ساکت و تکراری شده

تو رگ های خشک تنم غصه و غم جاری شده

همه بریدن از من و فقط تویی که با منی

بیا بیا بی هدفم میون قفل آهنی

ما هی دل خسته منم

بی کسم و بی هم نفس

خونه ی من تنگ ولی فرقی نداره با قفس

تو خونه ی خالی من مرده هوای زندگی

دیگه نفس های منم گرفته بوی ژندگی

 

سلام دوست عزیز خوبی ان شا الله؟؟؟؟

خوب از اونجایی که من دارم می رم سفر و کسی رو ندارم که دلتنگم بشه......واسه این که ضایع نشم و ما هم همرنگ جماعت شده باشیم...این شعر رو از طرف خودم واسه خودم می زارم..........نخند.....در ضمن یک سری مسائل قابل توجه رو تو پرانتز نوشتم.........که گفته باشم سعی کنید می رید سفر یکی دلتنگتون بشه یکی چشم  انتظارتون باشه که مثل من که هیچ کس رو ندارم که دلتنگم بشه و چشم انتظارم باشه ضاییع نشید..................

لحظه ی خداحافظی به سینه ام فشر دمت  ( من لحظه ی خدا حافظی خودم خودم رو بغل کردم)

اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت(خودم واسه رفتن خودم گریه کردم و خودم رو دست خدا سپردم)

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین(دلم نمی خواست از خودم جدا بشم)

عزیزم من رو  ببخش اگه یه وقت آزوردمت(از خودم بابت آزار و اذییت هام معزرت خواهی کردم)

گفتی  به من غصه نخور می رم و بر می گردم( بعدش به خودم گفتم...عزیزم غصه نخور زود بر می گردم)

همسفر پرستو ها می شم و بر می گردم(قراره با برو بچز پرستو با پرواز برگردیم)

گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی(بله طبیعی.........)

گفتی تا چشم هم بزنی می رم و بر می گردم( خودم به خودم گفتم..یه چشم به هم بزنی اومدم جیگر)

عزیز رفته سفر کی بر می گردی(بعد در این مرحله یه زره خودم رو تحویل گرفتم)

چشمونم مونده به در کی بر می گردی(من که خودم تو سفرم بیکار نیستم چسمام به در باشه بشینم منتظر خودم که...نه؟؟؟)

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده (اینم  یه زره همچین خود بزرگ بینی بوده)

ای ز حالم بی خبر کی بر می گردی(این جارو غلو کردم چون هر کسی طبیعتا از حال خودش با خبره )

غمگین تر از همیشه به انتظار نشیتم ( چرت و پرت..........تحویل بازار)

پنجره ی امیدو رو هنوز به روم نبستم(تحویل بازار)

پرستو های عاشق به خونشون رسیدن(اره برو بچز پرستو  از من زدن جلو.............)

اما چرا عزیز دل هرگز تورو ندیدم.......؟؟!!!( خب ای کیو  من  جا مونده بودم منتظرم گروه بعدی بیان با اونا بیام)

خب این هم از تحویل گیری خودمون....چه کنیم آدم تنها همینه دیگه.........

امیدوارم که روز گار خوشی در انتظارتون باشه و همیشه شاد باشید وخوش...........خدانگه دارتون

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 22:34  توسط خنده  | 
سلام  دوستان.......

حال  شما خوب  هست ان شاالله....خب  همونطور که همتون می دونید  امشب  شب آرزوهاست....

می دونم همتون  یه عالمه آرزو دارید.....ولی  بد بختی  اینجاست که  امشب سر خدا و فرشته هاش  حسابی  شلوغه.حالا  چی کار کنیم که نوبت به ما برسه؟؟؟؟بیاین  یه نقشه بکشیم از در پشتی  وارد شیم خدا  غافل گیر بشه..........هان؟؟؟ چطوره؟؟؟به جون خودم  اینطوری  خیلی بهتره.......تازه اینطوری  یه زره هم جلوتر از بقیه می رسیم نزدیکی های خدا...مگه نه؟؟؟؟هر کی با من موافقه  دستش رو ببره بالا...................خب  بر اساس  آخرین  سر شماری  اصلا کسی این متن رو نخونده که بخواد دستش رو ببره بالا یا اینکه نبره بالا........ولی  اشکال نداره ما پرو تر از این حرفاییم خودم دستم رو می برم بالا.

خب  ولی  امشب  فقط واسه خودمون آرزو نکنیم......می دونم این حر فا تکراریه ولی واقعیت همینه  این حرفا باید  گفته بشه اگه نا گفته بمونه که نمی شه........امشب واسه اون کوچولو های مامانی مریض.....واسه  اون    خا نواده های گرفتار ....واسه اون بچه ی یتیم...که درد بزرگی رو تحمل می کنه....واسه  اون کوچولوی لبنانی که بدون هیچ گناهی داره می میره داره خانوادش رو از دست می ده.......آرزو کنیم.....آرزو کنیم که وضعییت همشون هر چه سریعتر بهتر بشه......    آرزو کنیم که  دل همه امشب شاد باشه ووو آرزو های همه بر آورده بشه........خدایا یه نگاهی هم به ما بکن یه نگاه کافیه...فقط یه نگاه کوچولو.....همین.......ما به همین راضییم....

دوستان امیدوارم که آرزوهای همتون بر آورده بشه..............آرزو های من هم براورده بشه  ان شاالله ....................

...........ایییییییییییهههههههه   چه  قدر  حرف زدم.....واقعا  شرمنده که وقتتون رو تلف کردم.......از  شما دوست عزیز هم که این متن رو تا اخر خوندید سپاسگزارم....ممنون که وقت با ارزشتون رو به من دادید........شب خوبی رو برای همه آرزو می کنم...موفق باشید........حق نگه دارتون . Image and video hosting by TinyPic

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 19:37  توسط خنده  | 
سلام دوستان......امشب  یکی  از  خاطره انگیز ترین  شبای  زندگی من بود.......البته به همراه دوست  خوبم  سارا جون که  ارادت خاصی نسبت به ایشون و خواهر های گرا می شون دارم ....البته امشب  ما به یکی  دیگه هم زحمت دادیم که همین جا از ایشون هم تشکر می کنیم و می گیم.......پس  چی  فکر کردی  تلفن  ساختن  واسه مزاحمت دیگه..........ولی  واقعا دست  جفتتون هم درد نکنه ممنونم.....حالی  به این کامی  ما دادید.......ممنونااااااام...

خب  امروز  یا بهتر بگم امشب  واستون  یه چند تا  عکس با حال و در عین  حال شگفت انگیز دارم ....امیدوارم که خوشتون بیاد  و البته نظر هم بدید....از  دوست خوبم کرکر خنده جان هم بابت  پست  قبلی حسابی تشکر می کنم ممنونم عزیزم..........خب  فعلا بایییی

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic   بابا  ای ول.........!!!!!!!Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:53  توسط خنده  | 

مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو ... (در خواستگاري هاي سنتي  عاشخيت پسر جاي بحث دارد !!!)
ابتدا مواد لازم را تهيه مي كنيم... اين  بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمي دهد.
ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتي است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت مي تواند زر زر صداي زنگ خانه گل دختر  رابه صدا  در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را)
زررر... (يا قيييژژژژ)
 
الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد:
سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كي مي تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟
توجه نكته مهم ××
اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادر شازده پسري كه احيانا نشريه موازي را مي خواني... لطفا خوب گوش كن... كمال ادب را به خرج بده از روده درازي زيادي بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعي كن در كمال ادب اطلاعات بگيري. از چاخان پاخان و خالي بندي جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدي با روز و ساعت و ثانيه، براي شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كني... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد...
فردا just on time  مادر شازده پسر ...> زررر...
 
الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلي كه احيانا دوست پسر نداشته و  قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد:
مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كي ببوسيم؟
مادر شازده پسر سعي كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن  مادر گل دختر توجه نكند...
زرررر....
صداي زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمي سرخ شده... بفرماييد:
 (فرهنگ گل و شيريني: 1_آدم هاي پررو دفعه اول كه خانه كسي براي امر خير مي روند... چيزي نمي برند و اين امر از طرف باقي آدم هاي پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظري نمي كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگي گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهاي امر ازدواج از خسيس بازي بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم مي تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر  همچين بگويي نگويي بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند براي آشنايي بيشتر باز جلسه ديگري تشريف بياورند 3_شيريني آوردن اصولا در مراحل انتهايي خواستگاري صورت مي گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالي خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيريني را مي ينديم و وارد خانه گل دختر مي شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايي خدمت مي رسيم ...)
زرررر....
بفرماييد: شازده پسر سعي كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتي الامكان كت و شلواري از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايي آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد  زماني كه به جاي عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايي اوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جاي گل دختر پنجه آفتاب پيرزني را ديد كه لبخند جگر سوز مي زند! پس براي جلوگيري از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد  كه چيزي كه عوض دارد گله ندارد!
مادر شازده پسر سعي كند موقعيت استراتژيكي را براي نشستن انتخاب كند به طوري كه اگر خواست وسط مجلس براي پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وي را نبينند... يا اگر پسر خواست  سوالي فرمايشي تقلبي از وي بستاند مشكلي پيش نيايد. پس نتيجه مي گيريم مادر و پسر قند عسل  نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه  مبادا شازده  انگ بچه ننه اي بخورد!
بعد از ده الي پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گراني و بيكاري جوانان و نوه هاي طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت براي نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت  اضافه شده است)  بايد مادر شازده پسر با هر ترفندي كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون  امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايي: شازده پسر كاكلي ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايي استفاده  كند و بر مبناي قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايي را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالي ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده مي توانند از قبل براي خودشان ترفند هاي ديگري هم طراحي كنند) فرض مي گيريم كه بحث شروع ميشود
 مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابي بپرسد و بحث داغي را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايي اظهار عقيده در يك جمع خانوادگي را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه  الي يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافي است... و توجه  داشته باشد كه با كت و زير شلواري كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلي فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند!
نكته اساسي مهم > خانواده شازده پسر اگر مايل باشند براي ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته  را به خاطر داشته باشند كه  بعد از سه چهار روز... زررر... صداي گوشي خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند  يا اينكه از بابت پذيرايي تشكر كنند و ديگران طرف ها پيدا نشوند... يعني شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو  شده و زير چشم هايش گود افتاده را بلاتكليف بگذاريد!
اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است. اگر هم خواستيد دوباره بياييد كه در قسمت هاي بعدي برايتان مي گويم چه كنيد... آباريكلا شازده پسر ها و گل دختر هاي تپلي!

به نقل از نشریه الکترونکی موازی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:21  توسط خنده  | 

خداييش چقدر اين دماغ کارايي داره و ما ازون بي خبريم.!!!

 

به محض مشاهده ي موارد زير در خيابان، به فرد مقابل نگاه کرده وبي درنگ دست خودرا (ترجيحاً تا آرنج)در دماغتان قرار دهيد.

1. هنگامي که کسي از شما کمک خواست،به او زل بزنيد و بلافاصله دست خود را در دماغتان کنيد.
2. هنگام پرداخت کرايه تاکسي.
3. هنگامي که از شما آدرس مي پرسند.
4. هنگامي که در باجه تلفن ايستاديد و از شما مي خواهند تا زودتر تلفنتان را تمام کنيد.
5. هنگامي که راننده اي در کنار خيابان از شما بنزين مي خواهد.
6. هنگامي که دکتر از شما مي خواهد تا بيماري خود را کامل توضيح دهيد
7. هنگامي که خواهرتان در مورد عينک شکسته اش توضيح مي خواهد.
8. هنگامي که از شما مي خواهند کادوي تولدتان را باز کنيد.
9. هنگامي که از شما راجع به لباس دوستتان نظر مي خواهند.
10. هنگامي که پيرزن همسايه از شما مي خواهد تا زنبيلش را برايش ببريد.
11. هنگامي که دوستتان برايتان درد دل مي کند.
12. در مراسم عقد،هنگامي که از شما مي خواهند "بله"بگوييد.
13. هنگامي که دوستتان از حادثه وحشتناکي تعريف مي کند.
14. هنگامي که خانمي روي صندلي مشغول خوردن بستني است.
15. هنگامي که از شما مي خواهند تا در مراسم عروسي برادر خود برقصيد.

منبع

امیدوارم که خوشتون اومده باشه.....مارو  حتما از نظراتتون آگاه کنید ممنونم....

 

Image and video hosting by TinyPic
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 14:17  توسط خنده  | 
سلام این هم یک سری کوچولو  از عکس های لحظات سخت و پر استرس کنکور.................البته بعضی ها ظاهرا انگار نه انگار ککشون هم نمی گزه.... Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:7  توسط خنده  | 

سلام......حال همه خوبه که ان شا الله......

خب  جا داره که روز مادر و یا همون روز زن رو به همه ی مامان های خوب دنیا و همه ی خانم های محترم تبریک بگم.....وبگم روزشون مبارک......زیاد از این چیزا دلم نمی خواد  بنویسم....چون همه از این نعمت برخوردار نیستن نمی خوام آزرده خاطرشون کنم.......خدا همه ی مامان های خوب از دست رفته رو هم بیامرزه و قرین رحمت کنه.....آمین

خب  این هم ادامه ی پست  قبلی که قولش رو داده بودم......امیدوارم که خوشتون بیاد...همیشه خوش باشید  فعلا ....

                      

                      شصت راه براي ذله كردن خواهر، برادرها!

- الكي گريه كنيد تا آنها مواخذه شوند. 32- آنها را قلقلك دهيد. 33- وقتي لباس نو پوشيده اند براي نه در سيني چايي بياوريد و سيني را ول كنيد روي آنها. 34- وقتي از حمام مده اند بيرون بگوييد: هنوز روي سرت كف است و همين طور تا شب. 35ـ كلمه اي را هزارها بار بگوييد. 36- وقتي مي خواهند تنها باشند در اتاق آنها را بزنيد. 37- به تلفن آنها با دوستانشان گوش دهيد. 38- ويندوز كامپيوتر آنها را پاك كنيد. 39- به سايت هايي برويد كه در صد ويروس در آنها 100% باشد. 40- وقتي از شما مي خواهند كاري را انجام دهيد برعكس انجام دهيد. 41-ايميل هاي آنها را بخوانيد. 42- با آنها دعوا كنيد. 43- آنها را بترسانيد. 44- صبح روز جمعه آنها را بيدار كنيد و بگوييد از سرويس جامانده و بايد تامدرسه راه برود. 45- موقع امتحانهاي ترم فيلم مورد علاقه ي او را بگيريد و خودتان ببينيد. 46- كارهاي خطرناك انجام دهيد و بعد بگوييد تقصير آنهاست . 47- بازي هاي كامپيوتري آنها را پاك كنيد. 48- وقتي تازه از مدرسه امده بگوييدبايد برود و براي شمابستني بخرد....(حتي با گريه). 49- وقتي درحمام هست چراغ حمام راخاموش كنيد وبگوييد برق رفته..... بايد همه وسايل خاموش باشد تا عمل كند. 50- لباسهاي آنها را اطو كنيد و بسوزانيد. 51- وقتي از شما ب خواستند ليوان بزرگي را برداريد و كمي اب در ان بريزيد . 52- وقتي خواب است هنگ بلند كنيد. 53- موبايل او را خراب كنيد. 54ـ با موبايل او ساعتها حرف بزنيد بعد آخر ماه او را نصيحت كنيد و بگوييد : اخه بچه تو چقدر با اين تلفن حرف ميزني؟ 55- از كارت اينترنت آنها استفاده كنيد. 56- هرموقع در كار شما فضولي كردند بگوييد بدرد بچه‌هاي زير سه سال نمي خورد. 57- در كار آنها دخالت كنيد و آنها را مسخره كنيد. 58ـ از او بخواهيد براي شما كادو تولد بخرد. (سيريش شويد) 59ـ با دوربين عكاسي او تا مي توانيد عكسهاي چرت بگيريد. 60ـ او را با القاب خره ، ديوونه، گاو و....... صدا كنيد.

این گل هم تقدیم تمام مامانای خوب.........

 

Image and video hosting by TinyPic
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:3  توسط خنده  | 
سلام دوستان  حالتون خوبه که ان شا الله....

خب  امشب  یه متن طنز دارم که در واقع از یه جای دیگه آووردم....اما نه دزدکی  با اجازهمی بینی  چه بچه ی خوبی هستم؟؟؟خب یک خواهش ازتون دارم بعد از خوندن این متن یه نظر خشک و خالی لطف کنید....ممنون می شم

 

شصت راه براي ذله كردن خواهر، برادرها!

1- هر وقت از شما چيزي خواستند توجه نكنيد بعد بگوييد : چي؟ 2- شب چراغ را روشن بگذارييد و بگوييد درس دارم. 3- غذا را با دهان باز بجويد. 4- پول توجيبي آنها ر از پدر و مادرتان بگيرييد و بگوييد به آنها ميدهم بعد ندهيد. 5- سر غذا از استفراغ دوستتان سر كلاس بگوييد. 6- ليوان پر از آب آنها را برداريد. 7- كتابهاي آنها را به دوستانتان بدهيد. 8- كتابهاي آنها را خط خطي كنيد. 9- هرگز از كار بدي كه انجام داه ايد عذر خواهي نكنيد. 10- سعي كنيد چاقي دوستتان را به بزرگي آنها مثال بزنيد. 11- كتاب درسي روزانه ي آنها را اشتباهي با خود به مدرسه ببريد. 12- از همه كارهاي آنها عيب بگيريد. 13- سوالهاي رياضي خود را از آنها بپرسيد....(سخت ها را ). 14- موقع مواخذه شدن توسط پدر يا مادرتان آنها را مقصر بدانيد. 15- خوراكي آنها را بخوريد. 16- هنگهايي كهآنها از ۀن متنفر هستند را گوش بدهيد. 17- از وسايلآنها استفاده كنيد...( بدون اجازه). 18- در تابستان ها شبها روي آنها پتوبيندازيد. 19- در تابستان ها كولر را خاموش كنيد و بگوييد آنها خاموش كرده اند. 20- روزهاي جمعه كهآنها خوابند ساعت كوك كنيد. 21- در مواقع حساس فيلم به طور اتفاقي كانال را عوض كنيد. 22- وسايل مورد علاقهآنها را استفاده كنيد و به طور اتفاقي خراب كنيد. 23- از اسپريآنها استفاده كنيد. 24- دفتر چه خاطراتآنها را بخوانيد. 25- ادايآنها را در بياوريد بايد با صدايآنها باشد تا عمل كند. 26- وقتي كه كتاب مي خوانند چراغ را خاموش كنيد. 27- ازآنها پيش پدر و مادر شكايت كنيد. 28-آنها را از ديدن فيلم مورد علاقه منع كنيد. 29- وقتي در دستشويي هستند در را محكم بزنيد و بگوييد فوري است. 30- وقتي ژل زده اند ب روي آنها بريزيد.

 

خب این نصفش بود نصف بقیه اش رو هم تو پست بعدی براتون می زارم ممنونم ....خوش باشید ...خدانگهدارتون تا پست بعدی

منبع

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22:47  توسط خنده  | 
 
  بالا