تبليغاتX
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
 
*.....به خدا دو روز دنیا به بدی هاش نمی ارزه.....*
 
سلام علیکم حال احوال چطوره؟

می خوام براتون از مهمونی روز پنجشنبه بگم که من و خانواده  همراه با خواهر زاده ی گرامی و خانواده ی گرامیش دعوت بودیم....

خلاصه از قبل ما با این  خواهر زاده ی عزیزمون کلی صحبت کردیم که انواع و اقسام کار هایی را که در خانه انجام می دن رو نباید هر جای دیگه ای انجام داد...!

والا چه عرض کنم آخرش هم به این نتیجه رسیدم که با بچه جما عت نباید دهن به دهن شد چون آخرش هم کار خودشون رو می کنن همونطور که خواهر زاده ی گرامی من پس از انجام آن همه مذاکرات که حدود دو روز به طول انجامید سر انجام کار خودشون رو کردند و به محض ورود به خانه ی مذکور بنای نا ساز گاری گزاشتند و این مشت محکمی بر دهان من  بود ......

چه حالی به من دست داد وقتی دیدم قصر آرزوهایم بر سرم خراب شده و تمام آن قول هایی که او به من می داد حاکی از یک  تفکر پوشالی بود.....

بله ...اولین گامی که ایشون بر داشتند در این بود که ما همه مشغول تعویض لباسهایمان بودیم ....یعنی همون پالتو هایمان را در اوردیم که بیا ویزیم که بعد برگشتم و چشمم به خواهر زاده ام خورد که در گوشه ی اتاق در حال در آوردن تـــک تــــک لباسهایش بود....بهت زده نگاهش می کردم و به آن شبی که تا صبح نصیحتش کردم گریه ام گرفت..........آخه من همه ی  این ها رو باهاش طی کرده بودم قرار نبود یه همچین کاری بکنه.....ولی حالا که داشت این کارو می کرد......خبر را به مقامات بالا رساندم و خواهرم با خشونت تمام از این کار او جلو گیری کرد ...اما سوژه همچنان مشغول بود و به شلوار قناعت کردند.....

عجیب در هم رفتم ........آخه چـــــــــــرا؟

خلاصه اومدیم تا در قسمت پذیرایی خونه بشینیم و پذیرایی بشیم.......من آخرین نفری بودم که وارد سالن شدم و یه صندلی خالی یه گوشه پیدا کردم رفتم و روش نشستم در واقع اون آخرین صندلی خالی به حساب می یومد...همین که کمی رو صندلی جا به جا شدم ......و در حال گفتگو و حال احوال پرسی با پدر خانواده ی میزبان بودم ...احساس  کردم شخص شخیصی  کنارم ایستاده یه نگاه به بغل دستم انداختم دیدم خواهر زاده ی مذکور  با یه مشت عروسک که شامل ( اردک بدون پا - سگ بدون گوش - یه عروسک نی نی بدون لباس - سه تا عروسک دیگه که به احتمال زیاد مدل موهاشون رپ و اینا بود  چون مثل یه هاله ی دور سرش رو گرفته بودن....بله درست فکر کردید موهاشونو به هم ریخته بود و مدلی که باب میلشون بود درست کرده بود.....) می شد...اومد و کنار دستم وایستاده و یه نگاه با غضب خاصی به من کرد و با لهجه ی خودشون گفتند....پشو...بهت می گم پشو....مگه نقفتم پشو

و من هم دیدم که مقاومت در این مورد مساویست با آبرو ریزی به همین دلیل فلنگ رو بستم و  از صندلی بلند شدم و نشستم روی زمین کنار صندلی......خواهر زاده ی مذکور هم با غرور خاصی خودشون رو رو صندلی جا به جا کردن و نشستن روش و هر از گاهی که عروسکشون ( که حالا همشون به اتفاق رو یه صندلی نشسته بودن) زمین می افتاد بلند می گفتن....بده...و من چاره ای جز اطاعت امر نداشتم...

از تمام این ها گذشت و من تر جیحا بقیه ی مدت مهمانی رو کنار خواهر زاده ام نبودم......جون مطمئن بودم اتفاق  جالبی خواهد افتاد حتما....( گیس و گیس کشیی چیزی...)

زمان گذشت و گذشت....حالاوقت شام رسیده بود.....از اون جایی که جمعیت زیاد بودن و میزبان خانواده ای سنتی هستند  غذا رو روی زمین و سر سفره میل می نمودیم.......

از قضا ی روزگار من جای نشسته بودم که پشتم درب ورود و خروج بود.....در به دلیل سرما بسته بود.....و هیچ مزاحمتی خنده جان را تهدید نمی کرد تا اینکه آخر های شام زمانی که  خواهر زاده ی عزیز( نمی دونم رو چه حسابی) دلش هوای مارو کرده بود و از پیش مادرش کوبید کوبید و اومد کنار ما نشست......

سرشون رو گزاشتن رو پای ما و گفتند که خوابمون می آید.......خلاصه دم نزدیم و تحمل کردیم تا اینکه دیگه همه شام رو میل کرده بودند و آماده شده بودن که سفره رو جمع کنن در همین حال بودیم که دیدم دو تا از دختر های صاحبخانه  به همراه همسر صاحبخانه  منتظرند که من این بچه ی پرو رو از سر راه بر دارم تا اون ها در رو باز کنن و برن بیرون .....و من یه معزرت خواهی کردم و به خواهر زاده ی عزیز گفتم که بلند شو......خب بلند نشد....طبیعیه...همیشه همینه دوباره گفتم... بلند نشد...دوباره گفتم بازم بلند نشد...بار بعد دستهایش را گرفتم و بلند کردم که بایستد ولی باز هم  دو پاش رو جمع کرد و از این فرصت برای تاب بازی داشت استفاده می کرد.....

من هم که دیگه خون جلوی چشمام و گرفته بود دوباره بلندش کردم و گفتم لوس نشو وایستا  و باز هم ایشون نایستادند و منم از حرس زمانی که خواهر زاده ی مذکور  پا در هوا بود ولش کردم و از فرط عصبانیت خودم رو به دیوار پشت سرم کوبندم و بهش تکیه دادم و همینطوری که با حرس صورتم رو چنگ می زدم بر بخت خودم می نالیدم.....

که به کمک  میزبان عزیز  از این حال و هوا بیرون آمدم و اما اشخاصی که شاهد صحنه بودند کاری نمی کردند جز خنده.......آخه نمی دونید من داشتم چه زجری می کشیدم.....پشت دستمو  داغ گزاشتم با بچه جماعت نرم مهمونی............

حالا خوای خودم رو شاکرم که چه قدر خوب شد که هنگام خوردن غذا من کنار خواهر زاده ام نبودم وگرنه چه ها که نمی شد...........

آخه نمی دونید  چه مکافاتی داره که......خلاصه اینکه از این قبیل کارا کم نیست ولی خب این یه چشمش بود...

خلاصه کنم سرتون رو درد نمی یارم.......

امیدوارم که همیشه خوش و خرم باشید.......

 در آخر هم واسه این که دست خالی از این جا بیرون نرید یه آهنگ از محسن چاووشی و یگانه براتون می زارم به نام نفس بریده....که البته این ورژن جدیدشه...

نفس بریده

                      

البته بر گرفته از جای همیشگی ما دزد نیستیما...!      

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:34  توسط خنده  | 
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز....

خب همونطور که همتون خبر دارید این مدت رفت و آمد ها و حرف های عجیبی تو این وب زده شد...

حالا بماند چه ها گفته شد و چه ها که نشد...

ولی خب در آخر (راست یا دروغش رو نمی دنم) بالاخره مشخص شد این حرف و حدیث ها از کجا سر چشمه می گرفت...!!!

از یه پروژه ی تحقیقی  که یکی از دوستان در حال پژوهشش بودند....و عجب ما جراها که اتفاق نیوفتاد........به هر حال برای این دوستمون آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که در کارشون موفق باشن و اگر حرف زننده ای زده شد که در شان شما نبوده ناراحت نشید چون اون حرف در شان همون شخصیتی بود که شما خودتون رو جایگزینش  کرده بودید.

بله دیگه همه می شناسیدش این دوستمون رو.......یک نظر دهنده اگر تو با جنبه باشی.......(رامین همتی)

به هر حال امیدوارم که این همه آزار و اذیت ما حد اقل برای شما فایده و سودی داشته باشه و دست خالی از اینجا بیرون نرید...(حلال حلالی....از ما که گذشت ولی دیگه ملت و اینطوری اذیت نکن) خوشحال می شیم اگر از این به بعد با شخصیت خودتون برای این وب نظر بدید و از این طریق با روحیات اصلیتون هم آشنا بشیم.....

البته این موضوع برای قناری بی قرار و پرستو جان که رشته ی تحصیلیشون بی ربط با رشته ی تحصیلی شما نیست جالب بود و فکر کنم که تجربه ی خوبی براشون باشه...

و در آخر هم برای همه آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که همیشه شاد و خرم باشید......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:12  توسط خنده  | 

 

  دوستان با عرض معزرت و علی رغم  میل باطنیم مجبورم از این به بعد  نظرات رو بعد از تایید  نویسنده  به نمایش بزارم..........فقط به خاطر یک انسان کاملا بی شخصیت...از تمامی شما دوستان عزیزم معزرت می خوام......همیشه خوش باشید...

سلام یه خبر مهم....................

رضا صادقی  سلطان مشکی پوش ها بلاخره  آلبوم جدیدش رو روونه ی بازار کرد...

آخ  آخ  آخ  اگه بدونید  تو این آلبومش  چی کرده یه لحظه هم غافل نمی شین و سریع دانلودش می کنین...از من گفتن......دانلودش نکنین  ضرر  کردین......

این هم جبران پست قبلی  که دست خالیه خالی بودم..            بر گرفته از مانی میوزیک......بابا ای ول رضا صادقی...

 

وایسا دنیا

ممنونم

بغض چشمات ( عشق تازه )

چاره ای ندارم

هیچ جا بندر نبود

 دیگه نمی تونم

نرو

فردا با ماست

قدرمو می دونی یه روز

شاید یه فرصت دیگه

کم نشو

خدارو دوست دارم

هدر شدم

بی خدا حافظ

 

عالیـــــــــــــــــــــه  یعنی اگه دانلودش نکنید حسابی از دست دادینش.....

خب دیگه.........همتون رو به خدای بزرگ می سپارم.......شب همگیتون به خیر...خداحافظتون..

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:18  توسط خنده  | 
 

سلام علیــــــــــــــــــــــکم حال شما چطوره؟؟؟ خوبید؟؟؟

آقا من شرمنده ی روی ما اون عزیزانی که این مدت به وب ما سر زدن هم هستم....

خودتون  که می دونید  زندگی  سخته....به خدا سخته ..... به جون خنده سخته..........بار ها شده بود که وارد مدیریت  وبلاگ می شدم  اما نه دستی واسه نوشتن داشتم و نه مطلبی...

الان هم چیز زیادی  با خودم نیووردم ....خب حالا چپ چپ نگاه نکن.....خب یه جورایی هم تو راست می گی ولی خب  چه کنم دستم خالیه دیگه.....یعنی همچینیام خالی نیستا....یه زره پره ولی خب خالی....اصلا نمی دونم ولش کن.......حالا پر یا خالی مهم اینه که الان تو اینجایی و من اینجا....

خب والا امتحانات رو داریم پشت سرمون می زاریم و می یایم.....(امتحانا هنوز هم پشت سرمون هستند) والا  این امتحانات هم واسه خودش  عالمی داره.....

آخ آخ آخ  امان از روزی که بری و رو صندلی بشینی تازه متوجه بشی صندلیت  یه پایش کوتاهه.........

حالا تلق تلوقیه که می کنه......(البته من یکی  که همچینیام  بدم نمی یاد سر امتحان هی وول بخورم....تازه  سر صدا می کنی  همه اعصابشون داغون می شه)اره داشتم می گفتم  این صدای تلق و تولوق از یه طرف صدای نوچ و نوچ بقیه از طرف دیگه......

خدایی  چه حالی می ده یه ملت و سر امتحان با صدای پایه ی صندلیت بزاری سر کار.....تازه بعضی موقع ها واسه خودش  آهنگی می شه......مثلا: تق .........تق.............تق تق.............تقتقتق......نوچ نوج ( این صدای  حضار معترضه) تق................تق...........تقتقتق.....نوچ اه اه اه اه نوچ نوچ اه اه اه نوچ نوچ تق تق تق نوچ نوچ اه اه اه .........

اره دیگه..................حالا اینا هیچی بلاخره یه کاری کرد که صداش زیاد در نیاد...از اینا بگزیرم  بریم  به دسته ی میز شل بچسبیم......منظورم  دسته ی صندلی تکی هاست......بعضی هاشون دیدی  شله......یه بار سر امتحان ریاضی...( که البته خنده  جان در خواب خوش بودند و داشتند چرت صبحگاهیشون رو به جا می یووردند....) نگو دسته ی صندلی ما لقه و با فشار آرنج ما دسته  اومد به شمت بالا و هر چی رو میز ما بود و نبود  پخش و پلا شد رو زمین...دست  این مراقبای  عزیز هم درد نکنه......زحمت نمی کشیدند  حداقل  برگه هامو  سمت من شوت کنن....منه بد بخت هم هی باید این ور و اون ور می رفتم دنبال  برگه هام....لا مصبا  بد  جوری  پخش و پلا شده بودن......

حالا از اینا  گزشته........می رسیم به اشتباهات  چشمی  دانش آموزان  عزیز در سر جلسه ی امتحان.....

می گی نه  نگاه کن:

دوست  گرامی من سر جلسه ی امتحان  جمله ی ۶ کیلومتری رو این گونه تعبیر کرده بودند

     ۶ کیلومتری همان ۶۰۰ متر است.....!!!؟؟؟

با اینکه  خود من  ۷۵ سانتی متر را به متر  تبدیل کرده بودم و نوشته بودم

     ۷۵ سانتی متر همان ۷.۵ دهم متر است.....!!!!!!!!!

یا  یکی از دوستان عزیز هنگامی که بلند شدم که برگه ام رابدهم تازه تازه میپرشیدند  این درپوشی که مسئله گفته اینه..!!!

یا یکی دیگر از دوستان  یک سوال ۳ نمره ای پشت صفحه را ندیده بود

خلاصه می دونم که خودتون هم واردید و بلد.....پس  دیگه  چه نیازی  به گفتنه؟؟

خلاصه  خیلی  سرتون رو درد آووردم

روزگار به کامتون شیرین.....خوش باشید همیشه........تو این روزای سرد مواظب خودتون باشید خدانگهدارتون

اینم یه نوع آمادگی دفاعی نگاه تورو خدا آشغال هم واسه ما ادم شده....اندازه ی یه گوله آشغال هم جروزه نداشتیم....(به سایه ی روی دیوار دقت کنید روز خوبی رو براتون آرزو می کنیم...!!!

 

در ضمن یک مطلب مهم :

بر اساس  آخرین تحقیقات و بررسی های  نویسندگان وبلاگ.......پر و پا قرص ترین بیننده و نظر دهنده ی وبلاگمان( یا به عبارت دیگر تنها کسی که عاشق وبلاگمان است)

کسی نیست جز.............................یک نظر دهنده . اگه تو باجنبه باشی . بی م.....................

در این جا جاداره که از این دوست عزیزمون تشکر کنیم که همیشه سر موقع به وبمون سر می زنن و اولین و آخرین نظرات هر پست متعلق به این دوست عزیز است ...

راستی  یه نظر دهنه..... چند وقتی بود پیدات نبود......تو که از وبمون بدت می یاد چرا دم به دقیقه  پا می شی میای  اینجا؟؟؟ خب  دیـــــــــگه.........بگو  عاشق  وبمونی و خودت و خلاص کن........

راستی  صندلی واسه ما موضوع  خیلی مهمی...اگه واسه تو موضوع مهمی نیست به درک خب چیکار کنم؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 18:34  توسط خنده  | 
 
  بالا