تبليغاتX
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
 
*.....به خدا دو روز دنیا به بدی هاش نمی ارزه.....*
 

سلام  عرض می کنم خدمت دوستای گلم....

تا یادم نرفته بگم که قبل از خوندن این پست  لطف  کنید و پست قبلی رو بخونین و نظراتتون رو همونجا  بنویسید  چون  خیلی دوست دارم نظرتون رو در مورد  پست قبلی بدونم.......البته حساب نظر این پست که جداست......

قابل توجه دوستانی که می گفتن  خنده  چته  ان قدر آپ می کنی  باید بگم که:

 از این به بعد  پنجشنبه ها منتظر آپ من  باشید....

چـــــــــــــــــــــــــیه؟؟؟ چرا اونطوری  نگام می کنی  اره داداش  ما هنوز درس و مشقمون (مقشمون-مخشمون-مشخمون) تموم نشده  چیه یه خورده  لو رفتم نه؟؟؟؟ ولی  هیچ  ایرادی نداره

خلاصه این که خنده پنجشنبه ها آپ می کنی و تا اونجایی که بتونم با دست پر...... بازم بهتون خبر می دم.........راستی ایام  مبارک ماه رمضان نزدیکه   بچه ها سر  افطار ما رو هم از دعاهای خودتو بهره مند کنید عزیزان.......راستی  نبینم افه مفه بیاین  که آخ معدم درد می کنه و آخ تحمل تشنگی و گشنگی رو ندارم و از این چرت و پرت ها..........شما روزت و بگیر چی کار با معدت داری اون خودش  یه جوری  کنار می یاد  با مسائل......

راستی اخرین پیشکش من خدمت شما عزیزان طبق  معمول یه عکس هست که یک مقدار جنبه ی خبری داره و فوق العاده هم خنده داره  واقعا که باید به ایرانیانی که  بهترین معماری رو دارن  تبریک گفت

قر بان شما  خنده...........بازم می بینمتون فعلا بابای

عجب گلی کاشتن..... دستشون درد نکنه  عجب  هنری...........
 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:30  توسط خنده  | 

سلام

حالم خیلی بده

گلوم داره از  جا در میاد..............نمی تونم حرف بزنم.....نمی تونم  غذا  بخورم........احساس  میکنم دیواره های  مری  داره از  جا در می یاد........دل و رودم  سر  جاشون نیستن.......نا ندارم  حرف بزنم.........نا  واسه  هیچ  کاری ندارم.......نفس  کشیدن  برام  سخت  شده........دارم خفه می شم.....دارم می مــــــــــــــــــــــیرم..............نمی تونم  تحمل  کنم.......خیلی  سخته.........الان  سه  ساعته  که اینطوری  شدم...............هیچ  امیدی واسه  بهبودی ندارم..........می دونم امشبرو  به  صبح نمی رسونم........می دونم....دوستان ناراحت  نباشید اتفاق  خاصتی نمی یوفته  فقط  خنده از بینتون می ره همین..........نه  دوستان  دیگه هیچ  راهی نمونده  تمام  راه هارو واسه  بهبودی امتحان کردم دیگه  چشمام  سرخ شده.......نمی دونم چیکار کنم...............ول نمی کنه  لا مصب  آخه  این  چه  سکسکه  ای هست  که  افتاده به جون مــــــــــــــــــــــــــــن......

خدا   سکسکه  نسیب  هیچ کسی نکنه....تمام این  بلا ها از  جایی  شروع  شد که........!!!!۱

خنده: رفتم  به  غذا ناخنک  بزنم  یه  قاشق  خوردم و به این روز  افتادم......

-خب  جناب  خند  پیامتون برای  همسن و سالهاتون چیه؟

خنده: من به تمام  هم سن و سالام توصیه می کنم که.....(  آقا  مارو  شطرنجی می کنید دیگه اره؟؟؟؟)

-بله  حتما این کار رو میکنیم

خنده:قربون دستت  آخه  یه وقت  بچه محل ها می بینن   افت کلاس داره  خودتون تو جریانید دیگه...

-بله...هستیم....شما  داشتید  پیامتون رو می گفتید...

خنده: آره  آره  داشتم می گفتم که بچه ها دنبال دوست ناباب نرید.....چون  فردا  پس  فردا  چـــــــــــی مثل من آواره ی این ور  و  اون  ور  می شید...

-پیام دیگه ای ندارید  جناب خنده

خنده:چرا  اگه می شه یه پیام به دوستام بدم ممکنه؟؟

-بله  بفرمایید

خنده:  می خواستم  به  بنده خدا و  پرستو  بگم که ما خونمون  رو دوست داریم و حالاحالا ها توش  می خوایم  زندگی کنیم و به کسی هم نمی فروشیمش......

-بله؟؟؟؟؟؟؟؟متوجه منظورتون نشدم

خنده: هیچی  بابا  بی خیال تو هم  یه ساعته  سیریش  شدی  اینجا  پاشو  برو  یه  لیوان آب بیار بده دستم  مگه نمی بینی از سکسکه  دارم خفه می شم......

چیه  چرا نگاه می کنی؟؟؟؟؟ قاطی  کردی نه؟؟؟؟  ما اینیم  دیگه  برو تو کف داستان.......

ببین  با تو هستما اینطوری  نگام نکن...........دددددد پاشو  برو یه لیوان آب  بیار بده دستم  سکسکم  هنوز  بند نیومده......

بــــــــــــــــــــبین  نرو  یه  لحظه کارت دارم..........عزیز  قبل اینکه بری  نظ*ر----ت  رو  بده  بــ------عد  ب------رو....................

*تذکر*=  قسمت هایی که ------- داره  سکسکه  بوده منتها  هر  چه قدر  فکر کردم نتونستم  چیزی  واسش  پیدا کنم  از این خطا  گزاشتم............................................................................................................................

.......................................................................................................................................

........................................................................................................................................

چـــــــــــــــــــــــــــــیه  واسه چی  افتادی دنبالم دارم واسه دل  خودم نقطه می زارم دیگه برو تنهام بزار....بزار با سکسکه ی خودم بسوزم........

تا  بعد  فعلا بای

 

            خنده در لحظات اولیه ی سکسکه....زمانی که مادرش سعی در بند آوردن سکسه ی او داشت....اما تلاشش  بی فایده بود

 

با سلام !من کر کر خنده هستم......!!!

اين  بچه هاي تيم ملي  واليبالمون هم گناه دارن. بد بختا ۱ ساعت خودشونو زدن به درو دیوار تا آخر سر یه کاسه بهشون دادن(به اصطلاح کاپ ـ جام). من اومدم ازشون یه تشکر درست وحسابی کنم. ولی بازم خودم و خنده رو عشقه. ولی نه شوخی کردم. به قول نوشته های خنده کارشون خیلی عالی بود . دستشون درد نکنه. شما مایع افتخار ایران هستید . انشا الله همه موفق باشن. 

امید وارم خوشتون بیاد . تا بعد از طرف کرکر خنده .بازم مرسی از خنده .خنده دوست داریم. ااا اشتباه شد والیبالی ها دوستون داریم . تا بعد.

 

دستتون درد نکنه علی یارتون
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 21:1  توسط خنده  | 

دوستان  سلام.....

همین الان  داشتم دنبال مطلب  می گشتم برای این  پست  و ای  بگی نگی  مطالبی  هم  پیدا کرده بودم البته  اونقدرم باب  میلم نبود........بله داشتم دنبال  مطلب می گشتم  که  یهو  چشمتون روز  بد نبینه

دیدم  یه چیزی  داره  پایین  مانیتورم راه می ره.................. .....اولش  گفتم  شاید  سوسک  باشه و اومده باشه  حضورا  انتقاداتش  رو راجع  به سوپ  سوسک  اعلام کنه ......البته این  فکر مال وقتی بود که فقط  پای این جونور  عزیز دیده می  شد یک کمی که  جا به جا شد دیدم  به به...........خونمون  شده خونه ی  حشره ها  مخصوصا اتاق من.....................(والا به خدا هفته ای  چند بار اتاقم رو   * منظورم مامانیه *تمیز می کنم...نه الکی ها  درست و حسابی تمیز می کنم ولی این وضعشه  حالا اگه تمیز نکنم  خدا می دونه چی می شه.....)

خلاصه دیدم به به  یه  عنکبوت از  اون گنده  خوشگلاش........با اینکه نمی شد  چشماش  رو دید ولی می  شد  دقیقا  درک کرد که دارم باهام حرف می زنه...تازه دوتا دست و پای  جلوییشم برام تکون می داد کاملا  پیدا بود که عنکبوت  فهیمی  است و می شه  روش  حساب  کرد......خلاصه منم  سر  صحبت رو باهاش  باز  نکردم......... چون نباید  با  حشره جماعت دهن به دهن شد..............خلاصه  چشمتون روز  بد نبینه..........یه نگاه به دور و برم کردم یه نگاه به عنکبوته  ظاهرا  عنکبوته خیلی خر بود  چون هنوز داشت  حرف می زد........یا شایدم داشت تو چشام نگاه می کرد......نمی دونم به هر حال  هنوز  هم در تلا تم  بود و داشت سخت تلاش  می کرد........منم  اعتنا  نکردم  یه چند تا دستمال  کاغدی  یا همون  هندکرچیف  خودمون  برداشتم و رفتم به سوی  مانیتور و در یک  اقدام سلحشورانه همراه  با نیروهای  قیور طعمه را به اسارت گرفته و آن را  کشتیم...............یا همون لهش  کردم...................یا می شه گفت خفش  کردیم..........یا اینکه.................. ........موقعی  که داشت  عاجزانه  ازمون در خواست کمک می کرد  بهش  بی توجهی کردم.......آخیــــــــــــــــی  الــــــــــــــــــهی  دلم براش سوخت...کاش  می زاشتم  حرفاش و بزنه.........

به من چه اصلا می خواست نیاد  طرف کامپیوتر  به من  چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...................

خب  امروزم  طبق معمول  کلی  حرف زدم.....راستی دوستان  قرار بود بهم  بگید  که  چه تنوعی  می تونم  تو وبلاگم ایجاد کنم؟؟؟؟ولی  هیچ کس  چیزی  نگفتــــــــــــــــا.....به هر  حال ما هنوز هم منتظریم......

فکر می کنم این دوتا عنکبوت با هم نسبتی داشته باشن.......مثلا یک به ۱۰۰  ولی  هر چی که هست وقت نشد با هم حرف بزنیم تا بیشتر اشنا بشیم.....خدا قرین رحمتش کنه.
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1:12  توسط خنده  | 
 

سلام خدمت تمامی برو بچز باحال

والا  به نظر خودم که مطالب و به طور کلی روند وبلاگ  خسته کننده شده......بی صبرانه منتظر نظرات و انتقادات سازنده ی شما دوست  عزیز هستیم...........یادت نـــــره ها

خب......بگم  از پنجشنبه ای که گذشت........خدمتتون  عرض کنم که یه جشن کوچیکی همراه فامیل و  دوستان  یه مناسبت سالروز تولد اینجانب  گرفتیم.......

حالا  گزشته از  خود مجلس....چندتا نکنه ی حاشیه ای که من و کاملا  زجر دادن رو خدمتتو ن عرض می کنم.......

خودتون که می دونید بالاخره بعد از چندین سال تونستم تولد بگیرم........اما  امان از دست این خواهر زاده ی من......که دیگه شیطونی رو به حد اعلا رسونده و دیگه حجب و حیا رو گزاشته کنار و اون روز هم افتاده بود تو دنده ی  لج که فقط من و آزار بده......آخه  نه تورو خدا من گناه ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه  وسط  تولد که یهو چشم خورد به خواهر زادم که دیدم بله....داره تزئینات  خونه رو یکی یکی  پیاده می کنه........و جالب  تر از اون وقتی چشمش  به من خورد که دارم با چشمای بهت زده نگاش می کنم  یه  خنده ای کرد و دوباره به کارش ادامه دادو  از اون جایی  که خواهر من معتقدا  بچه  شخصیتش نباید تو جمع خورد بشه  بنده قرار و رو به فرار ترجیح دادم تا مبادا شخصیت اون جقله تو جمع خورد بشه..........

نکته ی جالب تر و مهمتر این بود که موقعی که نشستم که کیک رو بیارن و از این صحبت ها........یه  احساسی  داشت بهم می گفت یه چیزی داره می یوفته تو سرم وقتی بر گشتم  بالا سرم رو نگاه کردم دیدم دونه دونه ی اون باد کنک هایی که من بدبخت  با  هزار زحمت اون بالا  وصلشون کردم به وسیله ی خواهر زاده ی گرامی داره  پیاده می شه زمین........و باز همون  نیشخند خواهر زاده ی عزیز و خنده ی عصبی من...................

صحنه ی بعدی که می شه گفت یکی از بهترین شیرین کاری های خواهر زاده ی مذکور بود........این بود که ایشون  هنگام  کیک بریدن  اصرار زیادی داشتن که کیک تولد من رو خودشون ببرن................

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه من به کی بگم دردمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو؟؟؟؟؟؟؟؟

و اونجا بود که نا گهان کاسه ی صبر خواهر گرامی سر آمد و تنها کاری که تونستن بکنن  آروم کردن گریه ی فرزند گرامی بود و من هم در همان لحظه یک نقشه ی پلید شیطانی کشیدم و اون هم این که بدون خواهر زاده  کیک رو ببرم و از قضا این کار رو هم کردم و در یک  حرکت اسمی و نامی که باید در تاریخ ثبت بشه.........چاقو رو از دست خواهر زاده ی مذکور که چشمان گریانی داشت بیرون کشیده و سریع  کیک رو بریدم.............

و البته به همین دلیل  هم مورد تشویق و عنایت دوستان نیز  قرار  گرفتم که همین جا از آن ها تشکر می کنم.......

نکته ی دیگه ای که مونده این هست که شخص مذکور  هنگامی که فیلم را مشاهده می کردند  به اشتباه  خود پی بردند و به اندازه کافی مورد سر زنش مادر و مادر بزرگ و از جمله خود من قرار گرفتند و سخت پشیمان شدن......اما  هنوز میونه ی ما شکرآب  هست و بهتر........چون حوصله ی این بچه هرو دیگه ندارم........

یه چند تا نکنه ی مهم تستی........

 تولد نگیرید

نه اگه  گرفتید....بچه  کوچولو دعوت نکنید

نه اگه دعوت کردید......یه  قرص خواب بهش بدید

نه اگه نتونستید قرص خواب بدید........از همون اولش  سعی کنید  به بچه  بفهمونید  چه قدر ابهت دارید

نه اگه نتونستید بهش بفهمونید.................انتظار هر اتفاق نا گواری رو که باب میلتون نباشه رو  داشته باشید.

                                             

                                                           

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 20:37  توسط خنده  | 
سلام به دوستان  عزیزم امروز  می خوام در مورد  یکی از  بهترین غذا هایی که در عمرم دیدم براتون  صحبت کنم.........             ســـــــــــــــــــــــــو پ  ســـــوســــک

بله تعجب نکنید سوپ سوسک.......این  سوسکای این چینی ها و ژاپنی ها که از این سوسک های ایرانی ها نیستن  که فرطی  بیوفتن و بمیرم  یا مثلا با یه دمپایی زدن  تو سرشون همونجا  به  دیار باقی  بشتابند.......نه جون من شما دست و پاهای این سوسک هارو نگاه کنید.........

پاهایی  عضله ای  بال هایی سفت و محکم......گوشتی  شیرین و گاهی هم ترش  که بستگی  به سوسکش  داره که منبع تغزیه اش کجا بوده و چی بوده..........خلاصه اینکه  فکر کنید می رید مغازه ی پروتئینی  می گید آقا  ببخشید یه کیلو از اون سوسکای  اعلای درجه یکتون  به ما لطف کنید.......و فروشنده ی گرامی هم یه کیلو از اون گوشتیاش  رو براتون  کنار می زاره و بعد از حساب کردن  پولش....سوسک های  نازنین  رو می یارید منزل و حالا یا می دید  دست عیال یا می دید  دست مادر خانواده و ازش می خواید برای  شام شبتون یه سوپ سوسک  خوش  طعم بپزه....آخه  ظاهرا کمی  سرما خوردید و نیاز به یه سوپ داغ و مقوی دارید.....

مادر  گرامی هم بعد از  شستن  جنابان  سوسک  اونارو می ریزه تو یه قابلمه و پیاز و نمک و  چه می دونم  اینارو بهش  اضافه می کنه.......و بعد براتون یه کاسه  سوپ سوسک می کشه و میاره خدمتتون میل کنید....

واز اونجایی که شما مریضید و نیــــاز فوری   به یه غذای  مقوی....(تر جیحا سوپ )  دارید....سوپ  جنابان  سوسک  رو با ولع  خاصی  سر می کشیدو  نوش  جان می کنید.......بعد از  خوردن  این  سوپ  حالا  (گلاب به روتون)  وقت  خارج کردن اون هوایی  هست که بین  غذا  به داخل مری  شما رفته و الاناست که از راه دهان مبارکه خارج بشه........و در همین هین...یه  پای سوسک  که احیانا  کاملا  از  مری شما   پایین نرفته بود دوباره به حفره ی دهان شما وارد می شه.....و چاره ی جز جوییدن و ریز ریز  کردنش ندارید........البته یهو می بینید  یه  چیزی  داره دندوناتون رو آزار می ده میرید  جلو آینه می بینید  یه نصفه بال سوسک  لای  دندون مبارکه  گیر کرده.....که خرجش هم یه نخ دندون  یا خلال هست...اینا هم نبود بی خیال  با ناخنتون  کارش رو را بنداز.....

خلاصه اینکه به به  عجب  غذای  لذیذی  نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟

دفعه ی بعد هم یه خوراک دیگه  براتون آماده می کنم........

 جون مادرت اگه می خوای اینجا  بالا بیاری  پاشو برو  جای دیگه اینجارو تازه تمیزش  کردم.....پاشو پاشو برو  جای دیگه ...حالت خوب  شد برگرد بیا نظرت رو بده......

مشخصه که سوپش حسابی جا افتاده......به به به به
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:51  توسط خنده  | 

تولدم  مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا رک

الان  حدودا یه ساعتی می شه که به دنیا اومدم........

یه  عکس دیگه از دوران  طفولیتم  در هنگام بازی با گربه ی همسایه براتون می زارم......

البته  قابل ذکره که من با گربه ی همسایه  یه دعواهایی  داشتم..اینم یکی از اون  دعواهاست.....

الان دیگه گربه ی همسایه واسه خودش  کسی شده.......شنیدم  صاحب خونه زندگی شده....می گن وضعش هم بد نیست...خب خداروشکر خوبه......می گن زنش هم از همین گربه های محل خودمونه....

دیگه  عشق و عاشقیه دیگه.....همینجا  جا داره که واسه  گربه ی همسایمون ارزوی  خوشبختی کنم.....یادم رفت بگم  چند وقت پیش هم مستاجر ما بودن........بله دیگه خانومشون  وضع حمل کردن و بعدا رفتن.......کجا بهتر از خونه ی ما؟؟؟؟  تازه آشنا هم بودیم.....کاری چیزی داشتن از کانال کولر  صدامون می کردن....من هم چون ارادت خاصی نسبت به گربه ی همسایه و خانم بچه هاش داشتم  همیشه برای خدمت گزاری  آماده بودم......

البته یه مطلب مهم هست اونم اینه که این گربه ی همسایه ی  ما اصلا قیافه نداره نمی دونم  کی اومده  عاشق این شده؟؟؟

ااااااااه  آخه  یه  الف بچه ی ۱ ساعته هم ان قدر  حرف می زنه؟؟؟

آخ  یــــــــــــادش به خیــــــــر اون دوران جوون بودیم...........

                                       من و گربه ی همسایه در دوران طفولیت....
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:5  توسط خنده  | 

 

سلام به همگی......حالتون خوبه؟؟؟؟ من که حالم تعریفی نداره..........سرما خوردم....بد رقمه.....والا  زوره  آدم  از  یه  بچه ی  ۵  ساله مرض  سرماخوردگی بگیره......زوره دیگه....ولی  خب  هنوز  روزنه های  امید در پس پرده های سیاه  نا امیدی  خودنمایی می کنن....چون هنوز بو و مزه ها رو می فهمم و تشخیص می دم و هنوز وقت  حمله  کردن به جعبه ی دستمال  کاغذی نرسیده.....

چه می شه کرد دیدیم بی کاریم رفتیم سرما خوردیم که کاری واسه خودمون دست و پا کرده باشیم....من همیشه ان قدر بد شانسمـــــــــــــــا...همیشه همینم......امروز  که  ۱۰  شهریور هستش.....خیر سرم فردا که ۱۱  باشه روز تولدمه........بد شانسیه دیگه هیچ موقع روز تولدم  حال نکردم.....پارسال  که می خواستم یه تولد کوچولو بگیرم  زد و یکی از عزیزان و بزرگان فامیل فوت کردن.....که البته خدا رحمتشون کنه....انسان  خوبی بودن........یادشون گرامی....

چند  سال پیش  دوباره اومدیم تولد بگیریم......زد و عروسی  یکی از  فامیل ها شد بازم نشد.......یه سال دیگه هم دوباره اومدیم تولد بگیریم...پدر بزرگم  فوت کرد و عمرش رو داد به شما......که همینجا جا داره براش یه فاتحه بفرستم و دوباره بگم  یادشون گرامی......خلاصه امسال هم که سرما خوردیم و.....دیگه همین......البته اگر اگر اگر خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد. می خولام یه تولد کوچمولو بگیرم.........البته تولد بهونست  دلم می خواد با دوستان  دور هم  جمع باشیم و لحظات  خوبی  رو داشته باشیم.....................

اه  چـــــه  قــــــــدر  حرف زدم........شرمنده ما اینیم  دیگه ولمون کنن  یکسره ور ور ور حرف می زنیم....به قول یکی از رفقا  وروره جادو ام.........

به قول یکی از شاعران گرامی..................

 کاشکی که صد ساله شم.............

نه  صد وبیست ساله شم.....

نه صد و بیست سال کمه

همیشه  زنده باشم......

. در این روز  از خدا می خوام که فسیل شم.................

 

                          خنده جون کسی که تولدت رو بهت تبریک نگفت....غصه نخور خودم می گم تولدت مبارک....

این منم (گندهه)  بغل دستیم هم کر کره خندست.......

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 14:43  توسط خنده  | 
 

وقتی که عباس با خداوند دست داد

هر دو دست خویش  را از دست داد

ولادت مظهر مرام و عشق و ایثار، حضرت ابولفضل بر شما مبارک باد

 

سلام حال شما چطوره؟؟؟ خوبید دیگه؟؟؟

با اینکه می دونم کسی منتظر آپم نیست اما خب معزرت می خوام که این یکی کمی  طول  کشید....چون همچینیــــــا از  لحاظ    روحی  حال خوبی نداشتیم....گفتیم بزار  خوب شیم بعدا.......الانم بعدا دیگه........

از اونجایی که این جانب زیادی وب گردی کردم و وب های  عشقولانه زیاد دیدم...هوس  کردم که حالا که کسی نیست مارو تحویل بگیره...بزار  ما خودمون خودمون رو بتحویلیم.....البته نا گفته نباشد این طوری بیشتر هم حال می ده ها....به هر حال دلتون خواست چرندیاتم رو بخونید  نخواستید هم نخونید  هیچ ایرادی نداره همین  که تشریف  اووردید واسه ما کلیه.......ممنونم......راستی در آخر هم یه عکس از بچه گی هام براتون گزاشتم......

من دیگه غزل نمی گم واسه تو  -----> خب نگو به جهنم چی کار کنم

اشکام رو هدر نمی دم واسه تو -----> نه بابا  مگه تو  گریه ام بلدی....؟؟؟؟

تو دقیقه های تلخ انتظار-----> نه بابا این حرفا چیه؟؟ کجاش تلخه؟؟ خیلی هم خوبه...البته بستگی داره انتظار چی رو بکشی؟؟؟ مثلا انتظار  غذایی که سفارش دادی......

چه می دونی  چی کشیدم واسه تو -----> چی کشیدی؟؟؟؟ من که اهلش نیستم...تو هر چی کشیدی نوش جونت

من دیگه می خوام فراموشت کنم -----> نه بابا  مگه ما یاد تو هم بودیم که بخوای فراموشمون کنی؟

تو بمون با اون غرور لعنتی -----> رو چشم.....شما امر بفرما

قبل رفتنم بزار بهت بگم خیلی سنگی خیلی بی محبتی -----> اینو که می دونستم یه حرف تازه بزن

بعد از این کاری به من نداشته باش -----> نه نمی شه که من حالا حالا ها باهات  کار دارم

این روزا روزای تردید من -----> یــــــــخ بابا.....

نمی خوام مثل همیشه رد بشم -----> اره بابا  درست درس بخون که یه ضرب قبول بشی.....

وقت انتقام دل بریدن -----> گنه یــــــــخ بابا

من می خوام تموم خاطراتم رو دستای حادثه پر پر بکنه -----> همیشه و در همه جا حادثه در کمین است........احتیاط کنید........اداره ی راهنمایی و رانندگی جمهوری اسلامی  ایران.........

بزار این جدایی همیشگی دیگه این قصه رو به آخر بکنه -----> به سلامت  کسی  جلوتو نگرفته...

دوران  نوزادی خنده....

 

چه جــــــــــــگری بودم من...........این  دست  بابامه  که من و گرفته......می گن از همون بچگی  شیطون بودم اینجا داشتم تکون می خوردم که بابایی  من رو اینطوری  گرفته.............چه نی نی نازی بودم.......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 13:39  توسط خنده  | 
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان...امیدوارم که حال همتون خوب باشه....خب  طبق معمول براتون  چند تا عکس دارم..........دلم می خواد نظرتون رو در مورد  عکس ها بدونم ممنونم....فعلا

 نگاشون کنین ببینین  چه قدر نازن.....

الههههههههی 

ای ول روش  با حالیه.......این تیکه رو خوب اومده.........

سر امتحان داغ کردن طبیعیه

 

سواد ما ایرانی ها همینه دیگه.....یه جورایی نم کشیده......

ای ول بابا سواد.....
 |+| نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 15:49  توسط خنده  | 
قسم به چشمات

 

سلام......حال  همگی خوبه..... من که نه همچینیام خوب نیستم....آخه..همین  چند دقیقه  پیش  با یکی از  دوستانم که برام خیلی  عزیزه داشتم  صحبت می کردم...براش  یه مشکلی  پیش اومده .........براش  دعا کنین که هر چه زود تر مشکلش  حل بشه..........ممنونم

امروز  فقط  یه شعر ( یعنی همون  ترانه از رضا صادقی) با یه  عکس  دارم......اگه کمه  شرمنده  شما به  بزرگواری خودتون ببخشید...

قسم به چشمات بعد از این

جز تو گلی بو نکنم.....

جز به تو و به خوبیات

به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تورو تنها نزارم بعد از این.....

اسم تورو داد می زنم تا دم دمای آخری

قطره به قطره خونم رو یک جا به نامت می کنم

دلخوشی های دنیا رو

خودم به کامت می کنم.........

می برمت یه جای دور می شم واست  سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم  پر از یه رنگی پر نور

روح و دل و جون وتنم نظر نگاهت می کنم

دنیا هارو فدای اون چهره ی ماهت می کنم

هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو

دفتر شعر پیرم رو وقتی که مردم مال تو.............

 

با تشکر از دوستانی که لطف می کنن و همیشه مطالب رو تا ته می خونن......باید بگم که عزیزان این شعرا و این مطالب  که  مثلا مثل مطلب بالا عشق و عاشقی و اینا........مربوط  به شخص و یا اشخاص....(چه خوش اشتها....) خاصی  نمی شه و همش همینطوری ....عشقی....(در اینجا  عشقی  یعنی دل بخواهی....)نوشته می شه یه وقت  واسه بقیه سو تفاهم ( یا به قول برو بچز  سو تفاوت) پیش نیادا.........( لپ کلام..اینا به شما  چه ربطی داشت؟؟؟؟ نه خداییش......نمی دونی؟؟؟ خب منم نمی دونم..)خوشحال شدم که بازم به ما سر زدید ممنونم بابای......

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 15:47  توسط خنده  | 
 
  بالا