تبليغاتX
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
....بخند بینیم بابا حال نداریم....
 
 
*.....به خدا دو روز دنیا به بدی هاش نمی ارزه.....*
 

گفتم......

گفتم اسمتو بزارم خورشید........................... گفتی غروب می کنم ....................

گفتم اسمتو بزارم گل...................................گفتی پژمرده می شم .................

گفتم اسمتو بزارم دریا ................................. گفتی  خشک می شم  ................

گفتم اسمتو بزارم ساحل.............................. گفتی با آب می رم .....................

گفتم اسمتو بزارم کوه ................................. گفتی سنگ می شم ............

گفتم اسمتو بزارم خاک ...............................گفتی  له می شم  .........................

گفتم اسمتو بزارم جنگل..............................گفتی  میون درختا گم می شم .........

گفتم اسمتو میزارم جونم تا اگه یه وقتی از پیشم رفتی منم با خودت ببری....

 نوشته ی شبهای هیمالیا تقدیم به دوست عزیزم که خودش میدونه کیه (ا. ل. ی)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 14:20  توسط خنده  | 
در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . به خاطر شکاف های من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم!از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب ميدرخشیدند وعطر شان همهء فضا را فراگرفته بود. سقا گفت : « من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم . بي وجود تو ، خانه نمي توانست اين قدر زيباو مطبوع باشد.»
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:15  توسط خنده  | 

 وقتی...

وقتی خندیدیم . گفتن گریه کن . وقتی گریه کردیم . گفتن دیوانه شده . وقتی کار کردیم  . گفتن از پا در میای . وقتی کار نکردیم . گفتن تن پروره .

............................

وقتی دنبال پول رفتیم. گفتن چشممش به این دنیاست.وقتی پول ول کردیم گفتن با چی می خوایی زندگی کنی .

...........................

 وقتی دنبال مادیات رفتیم گفتن پس معنویات چی میشه.وقتی دنبال معنویات رفتیم. گفتن این خوبه ولی زندگی آینده پول  میخواد ...........

............................

وقتی بزرگ شدیم. گفتن هنوز بچه ای. وقتی اومدیم تصمیم بگیریم. گفتن تورو چه به این کارا.وقتی تصمیم نگرفتیم.گفتن تو مگه نباید خودت تمیم بگیری.

............................

وقتی گفتیم به شما ها چه.گفتن چه جسارت ها. وقتی دهنمونو بستیم و هیچی نگفتیم . گفتن خجالتیه.

...........................

وقتی خسته شدیم .گفتن بلند شو مرد باش.وقتی بلند شدیمو مرد شدیم. گفتن شیر دل باش . وقتی شیر دل شدیم .گفتن خجالتیه.

...........................

وقتی دیگه محل نذاشتیم.گفتن کلاس میزاره . وقتی به حرفاشون گوش ندادیم. گفتن ما رو آدم حساب نمی کنه.

...........................

وقتی حرفشونو گوش نکردیم .گفتن کره .

 وقتی ..............................................................

وقتی باهاشون سر حرف باز کردیم. گفتن ای بابا کی حال این کارارو داره.

............................

وقتی کلاس گذاشتیم.

گفتن کی با تو دوست می شه.

وقتی خاکی بودیم.

گفتن بابا مغرور باش.

............................

وقتی سفر رفتیم . گفتن گوشش می جنبید. وقتی سرمونو عنهو بچه مثبتها انداختیم پایین. گفتن پرته.

..........................

وقتی درس رو گذاشتیم کنار. گفتن ای بابا درس بخون به یه جایی برسی.وقتی درس خوندیم.گفتن چشمات از کاسه در اومد بسه دیگه.

وقتی گفتیم زندگی مشترک تشکیل بدیم گفتن چه غلطا!

.........................

وقتی گفتیم بابا ما زن می خوایم .گفتن .کسی بهت زن نمی ده. وقتی گفتیم زن نمی خوایم. گفتن پیر شدی با ید زن بگیری......

...........................

وقتی به دخترشون نگاه کردیم . گفتن چشماتو بنداز پایین. وقتی به دخترشون نگاه نکردیم. گفتن فامیله.

..............................

. وقتی شوخی کردیم .  گفتن سنگین باش . وقتی حرف زدیم .  گفتن پرحرف نباش .

.............................

  وقتی ساکت شدیم  . گفتن عاشق شده وقتی عاشق شدیم گفتن گناه

 به نقل از روم 

 

دل بستگی....

 به کسی تو این دنیا دل نبند.چون این دنیا انقدر کوچیکه که دو تا دل بغل هم جا نمی شن.

گه هم دل بستی .......   ولش نکن چون این دنیا انقدر بزرگه که اگه ولش کنی................

دیگه نمی تونی پیداش کنی...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 20:21  توسط خنده  | 
سلام من شبهای هیمالیا هستم . از این به بعد هفته ای یک داستان عاشقانه در خدمت شما هستیم. من در نظر دارم که از قدیم شروع کنم تا به حال حاضر برسم. البته (با اجازه ی دوست عزیزم)

خب داستان این هفته ما ممکن هست که همه شنیده یا خونده باشند ولی به نظرم باید قشنگ باشه....

داستان لیلی و مجنون.

موضوع از این قرار است:

دل باختگی پسری به نام قیس از قبیله بنی عامر ـــمعروف به مجنون ـــ است بر دخترک همسال او لیلی که ناخواه به عقد مردی به نام ابن سلام در می آید. بعد از این واقعه مجنون سر به بیابان می گذارد و مجنون واقعی میشود . لیلی از چهره ی زیبایی بر خوردار نبوده ولی مجنون بسیار زیبا بوده که روزی پدر مجنون به او می گوید تو چه چیزی از جمال لیلی میبینی که عاشق اوهستی در حالی که لیلی با آن خال بزرگ بالای لبش همگان را پراکنده ساخته . که مجنون در جواب این شعر را میخواند:

به مجنون گفت روزی عیب جویی       که پیدا کن از او نکویی

که لیلی گردر چشم توحوری             به هر جزی ز حسن آن قصوری       

ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت       در آن آشفتگی خندان شدو گفت

اگر در دیده ی مجنون نشینی            به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکویی       کز وچشمت همین برزلف او رویی

تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز         تو چشم واو نگاه ناوک و انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو           تو ابرو . او اشارت های ابرو

دل مجنون ز شگر خنده خون             تو لب میبینیو دندان که چون است

کسی که او را کرده ای نام                نه آن لیلی است کز من برده آرام 

ادامه:

در این میان لیلی به نا کام از دنیا میرود و می میرد و مجنون هم چون او بر تربت او حاضر میشود.((ای دوست می گوید)) و جان به جان آفرین تسلیم میکند.(خدا وکیلی دلم سوخت) آخی.........

دوستی و دوست داشتن یعنی این.....یاد بگیرید

خب دوستان امیدوارم خوشتون آمده باشه .

 

.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:49  توسط خنده  | 

شب....تمام زیباییش در سکوت مرموزش پیداست.....در چشمک ستاره ها ......در جیر جیر ...جیر جیرک ها......

در  زوزه ی باد در پیچش شاخه ها.....به هم خوردن برگها....

در تلنگر باد به پنجره.........در صدای بچه گر به ها...........

زیبایی شب در باریدن برف در اعماق سکوتش است.....یا شاید همین باریدن در سکوت شب به برف زیبایی داده.....

زیبایی شب در نور مهتابش است.....در آسمان صاف و پر ستاره اش.......حالا دیگر هر ستاره ای را که بخواهی می توانی  ببینی  ......درست است اینک شب است و همه در خوابند حالا دیگر حتی صاحبان ستاره ها هم خوابن هر کدام را دوست داشتی نگاه کن صدایش کن......بچینش......مال خودت....اما به خاطر داشته باش تا چند ساعت دیگر او مال تو نیست او به زمین تعلق ندارد به آسمان.....به آسمان شب تعلق دارد...........راستی  همین الان به یادم  آمد...آری گویی عشق هم به ما زمینی ها تعلق ندارد........عشق فراتر از زمین وزمینی است.......پس خواهشا روی دوست داشتن هایمان اسم عشق نگزاریم....عشق پاک تر از این حرف هاست.........

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 14:27  توسط خنده  | 

چنان زی.......

بیا تا جهان را به بد نسپریم                                 به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار                                 همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند                                نخواهد بدن مر تو را سودمند

فریدون فرخ فرشته نبود                                       زمشک و ز عنبر سرشته نبود

به دادو دهش یافت آن نیکویی                           تو داد و دهش کن . فریدون تویی                     

فردوسی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:37  توسط خنده  | 

                              ::  دردستانی و درمان دهی  ::

 عمر به خشنودی دلها گذار         ***           تا ز تو خشنود شود کردگار

دردستانی کن و درماندهی         ***          تات رساند به فرماندهی

گرم شوازمهرو زکین سرد باش    ***          چون مهو خورشید جوانمرد باش

هرکه به نیکی عمل آغاز کرد       ***           نیکی روی بدو باز کرد

گنبد گردنده ز روی قیاس             ***          هست به نیکی و بد خودشناس

به نقل از: مخزن الاسرار نظامی                    

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:5  توسط خنده  | 

                                                 دل و دلبر                                                  

اگر دل دلبر و دلبر کدومه                              وگر دلبر و دل را چه نومه

                     ********                     

  دل و دلبر به هم آمیخته تو بینم                  ندانم دل که و دلبر کدومه

                                                              

بابا طاهر (عریان)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:42  توسط خنده  | 
گويند: «تقلب مفهومي‌است بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را تاريخچه‌ي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانه‌ي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي ... ( آب هندوانه )، چشمان چپش را بر روي ورقه‌ي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقه‌ي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روش‌هاي فوق العاده ابتدايي البته در مقابل ترفند‌هاي کنوني صورت گرفت بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقه‌ي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلب‌هاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را مي‌شود نام برد حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان مي‌رسانيم روش هاي نوشتاري نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي ( واسه خانوما ) نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخ‌هاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچه‌ي آئورت روش هاي با کلاسي استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي ( واسه پسرا ) استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس روش هاي جوادي خر نمودن يک فقره بچه خرخون خم کردن سر به روي ورقه‌ي طرف به صورت تابلو روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد توجه اگر در اين امر تبهر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن. ندارد
به نقل از پی ار ف کو 
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 19:24  توسط خنده  | 

چه ساده و شیرین ما آدم ها با هم آشنا می شویم.......چه ساده می خندیم.....و ساده تر از آن زمانی هست که گریه می کنیم......چه ساده از هم گلایه می کنیم......

چه زیبا به هم طعنه می زنیم..اما...اما...طعنه ای که در پس آن شیطنتی آرمیده.

این طعنه ها شیرین تر از طعم واقعی شان هستند.....

واما ساده تر زیبا تر و دلنشین تر از این ها زمانی است که متولد می شویم......

تولدی که حالا هیچ حسی از آن لحظه در ما نیست اما در اطرافیان آن حس قدیمی را همیشه می توان احساس کرد....در نگاهشان در صدایشان......و این گونه است که می فهمیم متولد شدنمان برای خیلی ها با ارزش....زیبا و به خاطر ماندنی بوده................هر بار که سالروز این خاطره می شود رفته رفته این خاطره ی زیبا زیبا تر می شود....و هر بار اگر به سال قبل نگاه کنیم می بینیم که چه قدر آن حس قوی تز شده......و ما بزرگ می شویم......بدون آن که حتی برای یکیار دیگر دوباره آن حس را بتوانیم داشته باشیم.....و البته زیبایی این حس همین است که یکبار احساس شود آن هم وقتی که برای اولین بار متولد شدی...

 و امروز دوباره ان سالروز را جشن می گیریم.......بدون آن که خود بدانیم در عین سادگی چه جشن زیبا و با شکوهی است...........دوست خوبم و عزیزم .....برادر مهربانم ...میلاد... سالروز شروع زندگی ات را تبریک می گوییم و امید آن دارم که سالیان سال عمر مفید و با عزت همراه با خانواده ات داشته باشی و همواره خوش و خرم و پیروز باشی و به هر آن چه می خواهی برسی.......تولدت مبارک.......

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 0:28  توسط خنده  | 
سوسمار پلو......

قبل از هر چیزی بگم اگه این عکس ها رو دیدید لطفا بد و بیراه بهم نگید تقصیر من چیه که یکی گشنش می شه میره بچه سوسمار می خوره؟؟؟

خونه هم خونه های قدیم...

چه می کنه این انگشت....

 

سلام دوستان .... حتما یه سری به لینک های بالا بزنید جالبه.....

اگر هم خواستید یه نظر بدید.......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 15:31  توسط خنده  | 
روزی انسانی را بعد مرگ به نزد پروردگار بردند انسان ناچيز متوجه شد که خالق هستی از اسمان به ساحل نگاه ميکند انسانم خيره شد ! متوجه دو ردپا شد ! با تعجب پرسيد ؟ ردپای چه کسانی هست پروردگارا؟ خدواند جواب داد اولی من دومی تو به دورتر نگريست متوجه شد که ردپا يکی شدهراسان پرسيد که خدواندا پس چرا تنهايم گذاشتی ؟ خداواند پاسخ داد اين ردپای من است و اين توی که از من دور شدی .
به نقل از پی ار ف کو
واقعا خوشحال و سر افرازمون کردید با این همه نظر ...دستتون درد نکنه
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:50  توسط خنده  | 
شیطانی به شیطان دیگر گفت:به آن مرد مقدس نگاه کن که در جاده را میرود . در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم. رفیقش گفت:به حرفت گوش نمیکند تنها به چیزهای مقدس می اندیشد. اما شیطان به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش خود را به شکل ملک مقرب جبرایل در اورد و در برابر مرد ظاهر شد. گفت:امده ام به تو کمک کنم. مرد مقدس گفت:باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی . من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم. و به راه خود ادامه داد بی ان که بداند از چه چیزی گریخته است.
 به نقل از...پی ار ف کو
اگه خوندید نظر بدید که از این مطلب ها بزارم یا نه........نظر یادتون نره هااااا
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 22:5  توسط خنده  | 
روی عکس پایین کلیک کنید و کپیش کنید تا تصویر رو به صورت کامل ببینید
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:32  توسط خنده  | 
عجب جسارتی....
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:29  توسط خنده  | 

!!!!... شادی حرومت ...!!!!

رفتم و تنهات می زارم با یه دنیا گله

واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله

روزی که چشمات و دیدم چشم از همه بریدم.....

اما دریغ از عشق تو

دیگه تمومه  شادی حرومت

به قلب خستم زدی نشونه...... جونم

دیگه نمی خوام دل دیوونه از خاطراتم چیزی بمونه .....جونم

ای وای از اون همه احساس

شد پرپر نگاه تو

 حیف از دلی که با جونم

می رفت به را تو

حالا که دست دل سنگت

رو شد واسه دل خستم

می خوام بدونی چشمام و روی تو بستم

رفتی و قلب تو تنهاست

بین این همه سیاهی

حالا ببین بدون من چه سخت بی پناهی....!!!

روزی که دل کندی از من گفتی آسون رفتن

اما دریغ از عشق من

دیگه ندارم عشقت به سینه

رو قلب زخمیم نشسته کینه ای وای.....           

دیگه نمی خوام بمونه یادم عشق سیاهت داده به بادم ای وای......

ای وای از اون همه احساس

شد پرپر نگاه تو

 حیف از دلی که با جونم

می رفت به را تو

حالا که دست دل سنگت

رو شد واسه دل خستم

می خوام بدونی چشمام و روی تو بستم..........

 

                                          (  آقای رفعتی)

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 15:20  توسط خنده  | 
سلام...حال شما خوبه.....که چه قدر هم من بازدید کننده دارم....دو نفر بیشتر نیستن......ولی  خب راضییم به رضای خدا.......

خب  امروز دیگه درس و مرس و همه بد بختیا تموم شد...با خیال راحت می تونم از این به بعد یه نفسی بکشم.......البته الان دوستم هم اینجاست..و ایشون که دارن حرس می خورن.....سر کلاسای کنکوری واسه تعطیلات....از صبح تا حالا داریم می گردیم ولی هیچ نتیجه ای حاصل نشده.......خب بگزریم برامون دعا کنید بشه  جای  مورد نظر رو پیدا کنیم......امیدوارم همگی خوش و سر حال باشید.......خدانگه دارتون

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 12:58  توسط خنده  | 
اینا همش حقیقته ...... حقیقت هم خیلی خیلی سخت و تلخه... بیا یید به بدی ها و حقیقت ها عادت کنیم تا دمی آسوده باشیم...!!1
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:57  توسط خنده  | 
دوباره سلام......

می خوام ببینم تا حالا به این آدم هایی که  نمی دونن با کی چه جوری باید رفتار کرد برخورد کردید......مثلا می خوان مظلوم گرایی کنن.....حالا با یه مریضی یا شایدم یه بهونه ی الکی.......یک سره اونو می زنن تو سر آدم.....چون  فکر می کنن مریضن  همه باید به حرفاشون گوش کنن و هر چی می خوان  سری براشون فرا هم بشه.....مثلا اگه چیزی ازت بخوان تا بهشون بگی نه امکانش نیست  سریع می گن....تو هم مثل بقیه...برو.....تو الی تو بلی.....تو هم تا فهمیدی من مریضم جا زدی.........و جالب اینجاست که خودشونم می دونن دارن چرت و پرت می گن..ولی چون چیز دیگه ای جز این ندارن................به روی خودشون نمی یارن که دارن چرت و پرت می گن.....شما با این آدم ها چه جوری بر خورد می کنید؟؟؟ من که فقط لبخند می زنم.....و جوابی نمی دم...از اونجایی که جواب ابلهان خاموشیست و این قبیل آدم ها هم یه نوع ابلهن دیگه مگه نه؟؟؟؟

البته این قبیل آدم ها جزو اون گروه از ادم های لوس و ننر و بی فرهنگ هم به حساب میان که هنوز بلد نیستن با بقیه چه طور باید تعامل کرد.......خلاصه کنم...خواستم نظر شما هارو هم بدونم...اگه یه آدمی فقط حرف خودش رو بزنه و از ضعفش در مقابل جواب خواسته هاش استفاده کنه شما با این آدم چه طور بر خوردی دارید؟؟

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 13:29  توسط خنده  | 
عده ای مست وصالن عده ای غرق خیالن عده ای اون بالا بالا عده ای تو قعر چا هن

به یه عده عشق حلاله به یه عده پاک و طاهر قه قه همه بلنده ولی باور کن به ظاهر

ولی باور کن به ظاهر........!!!

سلام عرض می کنم خدمت دوستان عزیزم.......

ما اول کاریم دستمونو بگیرید..........امیدوارم دوستای خوبی واسه هم باشیم

این شعر زیبا از آقای رضا صادقی....سلطان مشکی پوش ها بود که واسه اول کار تقدیمتون کردم ....فعلا خداحافظتون

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:55  توسط خنده  | 
 
  بالا